حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
پسرام بزرگ شدن by: حُسنیه

قلک نارنجی رنگ‌شون‌و پاره کردن. یعنی یه‌روز که از کلاس رسیده بودم، یکی از قلکا رو پاره تو حیاط دیدم. پچ‌پچ‌اشون با خاله‌شون که شروع شد، دیگه دوزاریم جا افتاده بود اما دل تو دلم نبود که بدونم اینکه امسال چی می‌خوان بگیرن. اصلا من به‌دنیا اومدم که کادوی روز مادر بگیرم و کیف کنم. اصلا من مادر شدم که غش و ضعف برم برا کادوشون. منتظر بودم بهم بگن که چه روزی میخوایم بریم برای گرفتن کادو مثل سالای قبل که با هم می‌رفتیم و من باید انتخاب می‌کردم اما محمدحسین پول‌و از جیبش درمی‌آورد و دو نفری می‌رفتن تا پیش فروشنده. فروشنده هم با لذت بهشون نگاه می‌کرد و منتظر بود ببینه چی می‌گن. بعد محمدحسین دست تو جیبش می‌برد و محمدحسن با صدای مردونه و خشنش می‌گفت آقا حسابمون چقد شد؟

فروشنده هم انگار با بچه طرف بود لحنشو عوض می‌کرد و می‌گفت واسه مامانتون کادو گرفتین؟

پسرا هم خیلی سنگین سر تکون می‌دادن و من عین این نمی‌دونم چیا از دور فقط صحنه رو نگاه می‌کردم و می‌لبخندیدم؛ ازین لبخندایی که به‌زور سعی می‌کردم دندونام معلوم نشن.

 

امسال ولی بزرگ شدن. خودشون رفتن. تنها؛ با خاله‌شون. نبردنم. 

دل تو دلشون نبود. دل منم شور می‌زد که آبجیم حواسش بهشون باشه. مخصوصا محمدحسن که خیلی شیطنت می‌کنه. 

 برگشتن با یه جعبه‌ی کادوشده

بغل کردیم هم‌و

اصلا اشتیاق سالهای قبل رو برای کادو نداشتم

فقط دلم می‌خواست سیر بهشون نگاه کنم

بزرگ شده بودن خیلی

بزرگ شده بودن، درست تو همون دو ساعتی که رفته بودن خرید

حالا می‌بینین؛ کفشم جیگریه واسه خودش. 

آبجیم می‌گفت بهشون گفتم من می‌دونم مامان چی دوس داره. اونام قبول کردن همون چیز رو بخرن. آره من عاشق کفش قرمز بودم. خودِ خودِ همین.

اینو پسرام با پول تو قلکشون که از تعطیلات نوروز تا الان جمع کرده بودن خریدن

همین دو تا پسرام

خود همین دوتاشون

 

  Comments ()
هم‌خوابگی با شعر by: حُسنیه

 

این یک فعل امری‌ست:

شعر دیشبم را بغل کن

هم‌آغوشیم را توش خالی کردم!

 

 

 

 

 

  Comments ()
بی عدالتی by: حُسنیه

گاهی خدا یادش می‌ره نیاز ج.ن.س.ی و مالی رو از هم سوا کنه. هر دو رو تو یه ماه تا مرز جنون می‌فرسته.

 

  Comments ()
مادری‌های پدرانه by: حُسنیه

هی متوجه نمی‌شه چی می‌گم. هی می‌گه داری با خودت چیکار می‌کنی. هی تکرار می‌کنه یه قرص آهن خوردن مگه چیه که یادت می‌ره و نمی‌خوری. به مامانم می‌گه اینو هر شب قرص آهن بدین. حالش خوب نیست. مامانم اولتیماتوم می‌کنه که اصلا قرص آهن باید باشه تو سجاده‌ت که هروقت نماز می‌خونی یادت بیاد. چرا هی می‌گی یادم می‌ره. من هی نمی‌دونم چی بگم. انگار کسی واقعا نمی‌تونه درک کنه اینکه حتی قرص رو می‌بینی و می‌دونی الان باید بخوری و پا می‌شی تا بری بخوری اما تا بلند بشی یه کار واجب دیگه‌ای پیش میاد که انقد درگیر اون کار می‌شی که اصلا انگار تو نبودی که به بهونه‌ی قرص پا شدی و تا فرداها دوباره یادت نمیاد که باید می‌خوردیش و انقدر همینطور می‌گذره که یهو به خودت میای که ای بابا بازم چند وقته نخوردم.


هی متوجه نمی‌شه چی می‌گم. که یه مادری که نقش پدر رو هم داره یعنی کسی که شماره‌ تماس‌های آقای جویا "آرایشگر"، آقای اصغری "مسئول شنای استخر ولیعصر"، آقای محمودی "معاون مدرسه"، آقای دندون‌پزشکی که تو درمانگاه شهید کشوری کار می‌کنه و ریشه دندونای شیریِ محمدحسن فقط با مهربونی‌های اون کنده می‌شن و آقای دکتر تغذیه که هر دو هفته یه‌بار بچه‌ها اونجا چک میشدن و شماره اشتراک‌های با پیتزا زیتون و آژانس ماشین و .... رو داره.


هی متوجه نمی‌شه چی می گم اینکه وقتی از دانشگاه، قبل از رفتن به خونه، یه‌راست می‌ری میوه‌فروشی و خیلی بی‌اختیار و ناخودآگاه، بدون اینکه ذره‌ای فکر کنی می‌گی آقا دو تا موز لطفا! بعد کل راه رو بخندی به حرفت که واقعا چرا نگفتم سه تا؟  چه رازی وجود داره اینکه جلوی چشم یه مادر رو فقط بچه‌هاش بگیرن؟ و اصلا چرا؟


مادری پدربودن یعنی احمقانه لذت بردن. البته این مادری کردن هم دو گونه‌س. شامل زنایی که شوهراشون مُردن و عهده‌دار خرج و مخارج زندگی‌ شدن، نمی‌شه. اونا حسابشون سواس. خیلی هم سواس. شانس آوردن یعنی. بیوه بودن ننگی نداره اما ...

اصلا نگیرید؛ اگر بچه دارید ط...لاق نگیرید. بمانید سر زندگیتان حتی اگر دین و ایمانتون به حراج بره.

 

  Comments ()
پِیکش رفته اداره by: حُسنیه

بعد از تعطیلات نوروز خبر داده بودن که پیک نوروزی‌های 5 نفر منتخب شده و محمدای منم جزو منتخبینن. بعد یهو تو همون جلسه‌ی اولیا مربیان که من کوله‌ی پسرا رو تو بغلم زده بودم و به معلمشون نگاه می‌کردم گفتن که از بین این پنج‌نفر، پیک بهترینشون به اداره می‌ره برای جایزه. بعد نگفتن پیک کی رو می‌فرستن. کسی هم سوال نکرد. فقط اسم اون 5 نفر رو خوندن که منِ بی‌جنبه اشک تو چشام هی حلقه می‌زد و هی قورتش می‌دادم و رو چنگ‌‌‌زدن کوله‌شون خالی می‌کردمش. تا اینکه تو جلسه اولیا مربیانِ بعدی گفتن از بین اون 5نفر پیک محمدحسینم "همون‌که دستش نقش یه هلال ماه رو داره و بچه‌تر که بود و این هلال مشکی رو می‌دید خیلی ناراحت می‌شد، طوری‌که تو فکر می‌رفت؛ منم بهش می‌گفتم خدای مهربون خیلی دوسش داشته و براش نقاشی کشیده. الان هرکی بهش می‌رسه بهش می‌گه یادته کوچیک بودی چی می‌گفتی درمورد این هلاله؟ می‌گه: آره؛ می‌گفتم خدای مهربون نقاشی کشیده... خلاصه خانم معلم اعلام کرد پیک آقای محمدحسین نسبت به بقیه خیلی بهتر بود و به اداره رفت. بعد خانم معلم جلوی بقیه بهم گفت: بعد ازینکه تو کلاس گفتم پیک محمدحسین انتخاب شده، از خوشحالی یهویی گفت اجازه بیام پیش تخته یه شعری که الان گفتم‌و بخونم برا بچه‌ها؟ خیلی تعجب کردم و گفتم حتما می خواد مثل بعضی اوقات که طنز اجرا می‌کنه، کار خنده‌داری بکنه اما واقعا رفته بود جلوی تخته و با خنده خوند:


پیکم رفته اداره
با کفش پاره پاره
بازم می‌گم دوباره
پیکم رفته اداره

...

 

  Comments ()
نبی اکرم by: حُسنیه

 

با دیدن بازی کودکانه‌ی حسین‌ش

گریه می‌کرد‬

گاهی

...

حق دارم این‌روزها


  Comments ()
مثل ماری به خود می‌پیچم by: حُسنیه

 

چقدر سخت است
پوست انداختن
یادت باشد برای خریدن دردم پس‌انداز کنی

 

 

  Comments ()
هیچ مامانی حق نداره تا بچه ش بیدار نشده، از کنارش پا بشه by: حُسنیه

فک کرده بود پیشش نیستم و پا شدم. دست کوچولوش خورد به پهلوم. همونجا هم موند و دوباره خوابید. تا وقتی‌که به پهلوش دراز بودم و مطمئن نشدم که خوابیده، حتی پهلومو عوض نکرده بودم. اما همین‌که پهلوم‌و عوض کردم... . حتی یه ربع قبلش بعدِ نماز صبح بود که رفتم دوش بگیرم. ازین دوشای پنج دقیقه‌ای قبل از کلاس. تا پشت در حمام اومده بود. یعنی انگار همین که دید تو رختخواب نیستم، بیدار شد و دنبالم گشت و بعد از آشپزخونه، اولین‌جا حمام بود که بذهنش رسید. یعنی فقط تو عرض سه چهار دقیقه‌ای که حضور فیزیکیم تو اتاق نبود...! یعنی ممکنه تو مغزش چه اتفاقاتی بیفته که این نبودن‌و حس بکنه. یعنی اثبات شده‌س که بچه با گرمای مادرش ... یعنی اثبات شده‌س که این گرما حتی اگه تو 8 سالگی یه لحظه نباشه، تا این‌حد... کمی ایستاد و دید نیومدم، در زد و صدام میزد... اونم با صدای یواش. شاید فکر میکرد ممکنه مادرجونش باشم و رفته باشم دانشگاه. صدام میزد مامان... "دلم میخواد بعد از کلمه‌ی مامان هزار تا نقطه بزارم. من با این کلمه کُماها رفته‌م"  در رو باز کرده بودم و با عطش لحن خودش گفتم "جونم، چرا زود بیدار شدی؟ امروز جمعه‌س". اصلا یه شب تا صب که یه بچه چشاشو می‌بنده، چرا اینهمه دل‌تنگی داره؟ چرا صب که پا میشه، انگار به مامانا همه دنیا رو میدن؟ گفت بیا خوابم نمیبره؛ خواب دارم... کارم دیگه تو حمام تمام شده بود و شیر آب رو بسته بودم. نور حمام چشاشو میزد، اخم قشنگی داشت و با تمام ابهت مردونه اما صدای نازکش گفت: مامان زود بیا نمی‌تونم بخوابم. ... نابود شدم ازین حرفش. هنوز شلوارکمو نپوشیده بودم که داشتم دوباره می‌افتادم کف خیس حمام. مث غصه‌ای که یهویی کمرتو خم می‌کنه، دولا شدم. دستمو سپر سنگ دسشویی کردم و سریع شلوارکمو پوشیدم‌و فقط داشتم به احساسش فک میکردم. به علاقه‌ش. به داغون‌شدن‌م. به محکم نبودنم. به نبودنش. به نبودنم. به بیدار شدناش. به بغض کردناش. موهامو لای حوله گذاشتم و بدو رفتم توی اتاق. هنوز چشاش باز بود. فک کردم باید براش بگم چرا یه‌لحظه بیدار شد و من‌و پیش خودش ندید. فک کردم باید جواب بدم به نگرانی‌ش. فک کردم حق نداشتم تا بیدار نشد از پیشش بلند شم. فکر کردم هیچ مامانی حق نداره تا بچه‌ش بیدار نشده از کنارش پا بشه. باید دلیل بیارم که تبرئه شم. آره فک می‌کردم گناه کردم. سرمو خم کردمو حوله رو انداختم رو موهام، شروع کردم به آبگیری‌ش. همینطوری هم حرف میزدم و میگفتم باید برم دانشگاه تا ساعت 8 به کلاس برسم ولی همین الان میام پیشت حسینم. دوباره حوله رو مث کلاه رو موهام سوار کردمو رفتم پیشش؛ تو رختخواب‌ش. خرسیشو بغلش دادم‌ اما دستشو گذاشت تو دستمو خیلی آروم چشاشو بست. بوسش می‌دادم. هی لبامو به بهونه‌ی بوس رو گونه‌هاش می‌چسبوندم. هی.. من... خوابید...

 

  Comments ()
من و پسرام by: حُسنیه

مادر دو پسر بودن، اون‌هم دو پسر هم‌سن دردسرای تلخ و شیرینی داره. تقاضاهاشون متفاوته و انقد تو این زمینه نکته‌سنجن که ابتکاراتم حسابی درد می‌گیره. امروز وقتی املاشون رو تصحیح کردم، اومدم حرف تکراری نزنم و از خودم شعر بیرون فرستادم. بعد که خواستم همون شعر رو برای تصحیح املای اون یکی زیر نمره‌ی بیستش بنویسم و استفاده کنم گفت مال من این شعر نباشه؛ یه شعر دیگه باشه. گفتم خب من یهو گفتمش، دیدی که؛ واقعا یهو یه شعر دیگه باید بگم الان؟ گفت اع چرا برای داداش شعر گفتی. برای منم باید بگی...
شعر گفتم خب. دو تا؛ یعنی انقد هم راحت گفتم. دقیقا میگن یه‌کاری خیلی راحته مثل آب خوردن؛ منم همین حس رو داشتم. اصلن لذت بعدش‌و بگو. انقد کیف کردیم.... هی هم دارن تکرار میکنن. نقشه‌ها کشیدن که برن جلو تخته برای بچه ها و خانم معلم بخونن شعر جدید مامانشون‌رو

  Comments ()
دانشجوی نمونه‌ی سال 90 by: حُسنیه

رخت‌خواب‌ت را

بگذار بعهده‌ی خودم

می‌توانم از رویش تمام خطوط تنت را بخوانم!

 

 

 

 

  Comments ()
خودت می‌دونی عادت نیست by: حُسنیه

بردار

این کتاب‌ها را از کنار رختخوابم

رختخواب جای "تو" خواندن من‌ست

نه درس‌خواندن

 

 

 

  Comments ()
فقط آدمای داغ می‌فهمن؛ الان چی دارم می‌گم by: حُسنیه

...

نمیشه زد

گاهی

خیلی حرف‌ها را

 

  Comments ()
اولین سفرِ سه‌نفری by: حُسنیه

  Comments ()
دستِ مردونه by: حُسنیه

یه مامانی که با پسراش بره سفر، دیگه لازم نداره به دست مردونه‌یی که پشتش حصار بشه تو شلوغی. گاهی آدم باید خودش‌و قانع کنه  هرچند سخت باشه.

 

  Comments ()
خوب میزبانی بود by: حُسنیه

مهربون‌تر از تصوّرم بود؛ دوستِ اینترنتیِ عزیزی که مهمونش بودم. انرژیِ الآنمو بعد از خدا مدیونشم. سه ماه دیگه خودشم مهمون خونه‌ی خداست. خودش‌و شوهر مهربونش و دو دختراش. بهترین میزبانی رو براش آرزو کردم.

 

 

  Comments ()
خوش گذشت by: حُسنیه

اَفِّ اَفَّ اَفُّ اَفّا اَفّی اَفّوا...

با صدای بلند داره کتاب قرآن درسی‌ش رو می‌خونه. سه ساعته از سفر برگشتیم و هنوز تو جوِّ دخترِ دوستمه که پلیِر شخصی داشت برای حفظ قرآن.

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه