حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
حُسن‌ختامِ سال 90 by: حُسنیه

 

عروسی پسرخاله‌م بود، بچه‌ها هم‌پای دایی‌شون تو عروسی کمک می‌کردن. اصلا جزو مهمونا بحساب نمی‌اومدن که یه‌جایی، بشینن. کلا دمِ در بودن، یا میوه‌ها رو تو ظرف می‌ذاشتن، یا آشغال‌هاش رو جدا می‌کردن. کلا نگاه می‌کردن ببینن دایی‌شون چیکار میکنه تا اونها هم انجام بدن. انقدر ساعتها همراه دایی‌شون، مردونه پای کار ایستاده بودن که پسرخاله و شوهرخاله و خاله‌ و پدربزرگم هرکدوم، جداگونه بهشون شیرینی می‌دادن. شیرینی نقدی البته. جز شوهرخاله‌م، بقیه بهشون نفری پنج‌تومن داده بودن. با علاقه و سروصدای آهنگ عروسی، اومده بودن دم‌ِ درِ خانوم‌ها و گفتن منو صدا کنه یکی. رفته بودم دمِ در، دیدم دارن بپّر بپّر درمیارن که مامان کلی شیرینی بهمون دادن و پولهای دست‌شون رو نشون میدادن. خیلی به‌چشمم می‌اومد. باورم نمی‌شد. گفتم کی داده اینا رو؟ داداشم منو از دور دید و می‌خندید و اومد جلوم و گفت: کمکم که می‌کردن، خاله‌جون اینا و بابابزرگ بهشون شیرینی دادن. گفتم: "وای خدای من! چه جالب. بچه‌ها این پولهای خودتونه، بذارید تو جیبتون، آفرین". خوشحال بودن خیلی. تااینکه دو روز بعدش پچ‌پچ‌های خنده‌داری می‌کردن. خواهرم می‌دونه پسرهام، عین خودم، حرف تو دلشون نمی‌مونه، برای همین مدام ساپورتشون می‌کرد که مبادا به مامان بگین. نهایتش هم دلشون طاقت نگرفت و گفته‌ن: امروز با خاله‌فهیم می‌خوایم بریم بازار. گفتم آره فهیم؟ چرا؟ بچه‌ها خندیدن و گفته‌ن با پولهامون می‌خوایم یه چیزی بخریم که شما نباید بدونی. خواهرم داد کشید که بچه‌ها....

 

شب با دو لباس متفاوت مجلسی برگشتن خونه. کادو نکرده بودن اما نایلکس زیبایی داشت. پله‌ها رو انقدر سریع اومدن بالا که زنگ‌نزده، در رو باز کردم براشون. با خوشحالی گفته‌ن: مامان تولدت مبارک، ما نتونستیم تولدت چیزی بخریم و امشب خریدیم. خیلی لحظات جالبی بود. خواهرم بدو کرده بود سمت مطبخ که کبریت پیدا کنه و شمع رو روشن اما پیدا نمی‌شد. هی می‌خندید و می‌گفت مامان این کبریت کجاست؟

 

وقتی پوشیدم، انقدر به چشمشون زیبا اومده بودم که دهنشون باز مونده بود. حسن می‌گفت: واااای، مامان خیلیییی بهت میاد. خیلی قشنگت کرده. حسین می‌گفت مامان تو زیباترین مامان دنیایی... سعی کردم خجالت نکشم از حرفشون و طوری به وجد بیام که همیشه یاد بگیرن از زیبایی آدم‌های دور و برشون تعریف کنن. داشتم فکر می‌کردم این روش چقدر برای آینده و ارتباط با همسرشون خوب می‌تونه باشه اگه مدام بهش بگن چقدر زیبایی تو این لباس...

 

از اون‌روزِ شاد خیلی نگذشته بود که سفر کاری‌م پیش اومد. بچه‌های نشریه، بدون اینکه کسی ساپورتشون کنه که لو ندن و بپّر بپّر نکنن، برای تولدم و تشکر، هدیه‌ی خیلی بزرگی گرفته بودن. وقتی خیلی غیرمنتظره داشتن خبرش رو می‌دادن، وقتی خیلی غیرمنتظره‌تر داشتم مطلب قاب رو بلندبلند می‌خوندن، اصلا سعی نکردم خجالت نکشم، دلم می‌خواست زمین باز بشه برای لحظاتی. اصلا سعی نکردم طوری رفتار کنم که باز هم شرمنده‌م کنن. به اشک‌هام اجازه دادم جای سوپرایز قبلی که گریه نکردم و سبک نشده‌ بودم، هم بریزن. شونه‌هام که تکون خورد، به خودم گفتم تو واقعا خوشبخت‌ترین آدم این دنیایی. قدر بچه‌هاتو بدون، بچه‌هات تو نشریه‌ و پسرهای خوبت نوش‌جونت.

 

 

 

  Comments ()
بخواب گلم by: حُسنیه

این شب‌ها توفیق اجباری بیدارم. خیلی ناشیانه خماری می‌کشم و سر از مونیتور برنمی‌دارم و از آشپزخونه هم بیرون نمیام تا پسرها خودشون بخوابن و منو کنارشون نبینن. بهشون گفتم: "دیگه باید خودتون شب‌ها بخوابین، نه منتظر من باشین تا بیام بین‌تون و بغلم بزنین و خوابتون ببره". می‌دونم خیلی دیر شروع کردم ولی دلیلش نه جانداشتن بود و نه فراموش‌کردن، خودم با آرامش می‌خوابیدم اینطوری، که این دو تا فارغ از هزارسوی مشکلات روز، شب، درست به‌پهلو و موازات و بغل من می‌خوابن، دست راست یکی و دست چپ اون یکی، محدوده‌ی شکم منو پر میکنه تا خوابش ببره. پریشب؛ شبِ اول بهونه درمی‌آوردن، هر از چند دقیقه‌ای با درماندگیِ مردونه‌یِ تمام، التماس می‌کردن که برم پیششون، خوابشون نمی‌بره. قبول نمی‌کردم. می‌گفتم: نه، خوابیدن سخت نیست، بین‌مونم که دیوار نیست. فقط تو رختخوابتون نیستم، بگیرید بخوابید لطفا. یه‌ساعتی تو رختخواب نگام می‌کردن، می‌دیدن دارم تایپ می‌کنم هرزگاهی، حواسم پی نوشتن و خوندنی غرق شده لابد، فکر می‌کردن مطمئنا به‌زودی تموم می‌شه کارم و میرم کنارشون. بعد از مدتی اما، به نتیجه‌شون که نمی‌رسیدن، می‌پرسید، دقیقا نمی‌دونم کدومشون بود که پرسید: مامان! شما چجوری خوابت می‌بره؟ به دروغ گفتم سعی می‌کنم به چیزی فکر نکنم. گفت منهم الان می‌خوام بخوابم و به چیزی فکر نمی‌کنم ولی اصلا خوابم نمی‌بره. گفتم محاله حسین، "یادم اومد، حسین بود"، بعدازظهر نخوابیدیم که شب خسته باشیم و زود بخوابیم، صبح هم که 6 پا شدیم، الان مغزتون خیلی خسته‌س و می‌خواد بخوابه، فقط کافیه چشماتو ببندی و اجازه بدی‌استراحتش رو بکنه. بعد از یه‌ربع که از این حرفم گذشت، خوابیدن، دوتایی، بی من. ولی هنوز عادت نکردن، الان دقیقا سه شبه که من نه می‌تونم درسی رو بخونم و نه کار عقب‌مونده‌یی رو انجام بدم، حسِّ متفاوتیه این شب‌ها که باید هی چشم‌انتظاری بکشم تا خوابشون ببره تا با خیال راحت برم کنارشون بخوابم، البته الان به نیم‌ساعت نرسیده می‌خوابن. یادم نره هیچ‌وقت که این شبها، انتهای اسفنده سال 90 هست. 

 

  Comments ()
کودتا by: حُسنیه

 

می‌گن انقد با پدرت بد نباش. می‌گن اون نمی‌خواسته بدبختت کنه، می‌گن خودت که الان بچه داری، ببین دوس داری بدبختی‌شون رو ببینی؟ پس هیچ پدر و مادری دوس نداره... می‌گم می‌فهمین یا نه، نه جثّه داشتم، نه تو فکر ازدواج بودم. مامان که دو سه خواستگار قبلی رو بدون اینکه بهم بگه، رد کرد. حالا همین رو که به بابا گفت، چرا باید می‌گفت بدیم بهتره؟ چرا ندید من کوچیکم و هنوز برای مسئول‌شدنم زوده؟ چرا ندید که سالها با هم مشکل سیاسی داشتن و سرِ قضایی سیاسی به قول خودشون، به خون هم تشنه بودن؟ چطور دلش اومد با بی‌رحمی تمام، بدون جواب مثبت‌گرفتن از من، سر سفره بنشوندم؟ خواست اتحاد بین دو گروه محل ایجاد بشه؟ خواست این نفاق با من ازبین بره که بعدش من ملعبه باشم که یا من، یا اونها؟

 

بزرگ شدم و تصمیم نهایی‌مو 5 ساله گرفتم. اما از اینکه هنوز نتونستم بزرگ بشم و پدرمو هم ترک کنم، از اینکه هنوز نتونستم تو یه در اتاق، مستقل بشم و زیر سقفش نباشم، از اینکه نتونستم تنفرم رو از اون هم نشون بدم، از خودم بیزارم.

 

آهی که الان موقع نوشتن این یادداشت می‌کشم، حسابی داغ داره. هرروز دارم می‌بینم که چقدر اسیرتر می‌شم چون می‌بینمش و مجبورم ببینمش و بی‌مدیریتی‌شو تحمل کنم. امروز تازه خبر می‌دن که سه واحدی که با بدبختی ساخته رو گذاشته بنگاه. یعنی تااین‌حد کوتاه آورده. از ابتدا که خونه‌ی ویلایی‌شون رو ویروون کردن و این سه واحد رو جاش ساختن، برای همه‌مون مشخص بود که نمی‌تونن و توان مالی‌ش رو ندارن جز خودشون. چند ماهی بود که امکانات گوشتی و خوراک و شست‌وشوی مامان و زندگی‌مون با من بود، یعنی تااین‌حد هیچ حقوقی برا بابا نمونده بود و حالا دیگه...

 

دارم به کودتا فکر می‌کنم. کودتای مستقل‌شدن. باید کوچه‌های شهرم رو رصد کنم از امروز، واقعا من و پسرهام مجاز به اینهمه قربانی‌شدن نیستیم

 

...

 

 

  Comments ()
مرا به نامِ کوچکم صدا ... by: حُسنیه

 

مطلب شهرزاد رو که خوندم، یاد اسمِ خودم افتادم که خیلی کم صدا می‌شدم. کاملا از فامیلی‌م فاکتور می‌گیرم، چون برای خودش حکایت طولانی‌ی داره و باید پای اجداد روحانی‌مو وسط بیارم. و اما اسمم، خیلی کم با اسمم خطاب می‌شدم. تو خونه یا "مامان" بودم، یا "آبجی". حتی بابا و مامانمم به زبون داداشا و فهیم، گاهی "آبجی" صدام می‌کردن. تو بین همکارا هم که به فامیلی صدا می‌شم. تا زمانی هم با دخترای همکار، مقابله می‌کردم که چرا به فامیل صدام می‌زنین و تا اسم کوچیکمو صدا نمی‌زدن، جواب نمی‌دادم. خب الحمدلله نتیجه‌بخش بود.

 

از یه سالی به بعد به بچه‌ها گفتم اسممو صدا کنن. از وقتی هم که داشتم خیلی ناراحت با مامان، سر این صدانشدن حرف می‌زدم، ایشون هم به اسم صدام می‌زنن.

 

توی دفترم که داشتم این یادداشت رو امروز می‌نوشتم، عنوان زدم: "سمیه". کیفور شده بودم. چون تابه‌حال خودمم خودمو خطاب نداده بودم. خلاصه اینکه وقتی پنجم اسفند بدنیا اومدم، پدرم مأموریت بود و همین باعث شد که حسابی تو دل عموها و پدربزرگ‌ها و کلا فامیل جا باز کنم و از اونجایی‌که مامانم کم‌سن بود لابد، به خودشون اجازه دادن، برام اسم انتخاب کنن. مادربزرگم یعنی مادر مامانم، چون اولین‌نوه‌ش رو می‌دید، گفت: اگه میشه دوس دارم اسم من روش بره، یعنی "کلثوم" بشم. می‌گن عموبزرگه نپذیرفت و مخالفت کرد و گفت باید بشه سمیه. مامانم تعریف می‌کنه که این اسم یه زمانی مُد شده بود حتی و اسم درخوری بحساب می‌اومد. اکثرا هم که نگاه می‌کنم، توی منطقه‌مون، دخترهای این سن و سال، سمیه هستن.

 

علت مُدشدنش رو نمی‌دونم ولی یادمه خودم وقتی پیش‌دبستانی بودم، می‌دونستم و برای دیگران توضیح هم می‌دادم که اسم من، اسم اولین زنِ شهیده تو اسلامه. مامانم کتابش رو هم برام خریده بود که اتفاقا تصویررنگی داشت. من با سمیه؛ مادرِ عمّار بزرگ شده بودم حتّی، الگوم شده بود تو بزرگ‌شدن. یکجورهایی علت حفظ بودن دعای کمیل و عهد رو تو سن ده‌سالگی و حتّی‌تر خال روی لبم که یه شبه تو همون دوران از لبم بیرون زد، همین اعتقاد قوی می‌دونستم. اینها هم گذشتن، متأسّفانه.

 

شاید سمیه‌ی اون سال، با سمیه‌ی الان خیلی فرق کرده اما فرهنگ اسم‌هامون رو هنوز یدک می‌کشیم. من هنوز سمیه‌یی هستم که لذت‌ها و دلخوشی‌های کوچیکی دارم، انقدر کوچیک که شاید کسی نتونه درکشون کنه.

 

 

 

 

  Comments ()
یه جفت دستِ مهربون by: حُسنیه

 

دختر زبلش تو کالسکه بود و پیش مادر مهربونش که الان داره اینجا رو میخونه. موازی ما حرکت می‌کردن. بی‌اینکه بخوام، دوستمو که فقط یه ساعت از باهم بودنمون تو دنیای حقیقی می‌گذشت، دوس داشتم. روسری آبیِ ساتن‌مانندی سرش بود و چقدر خوب بود اولین‌بار با این روسری دیدمش. چقدر خوش‌به‌حالم بود که باسلیقه‌گی‌ش رو می‌دیدم. بی‌اینکه بخوام، دستاشو می‌گرفتم. گرمای دستاشو می‌خواستم، حتی بغلش رو. نمی‌خواستم حرفی غیر از فضای زیبای زاینده‌رود و درختای پاییزی و شیطنت بچه‌های تیم و برنامه‌های بعد از باغ بزنیم. به همین که می‌گذشت، دلخوش بودم. چادرامون رو دستِ باد سپرده بودیم و دستای همو محکم فشار داده بودیم که یکهو ...

 

بی‌مقدمه گفت راستی بچه‌هاتو کجا گذاشتی؟ فقط تونستم یه نگاه به مینا بندازم. نمی‌دونستم الان با چه عکس‌العملی از طرفش مواجه می‌شم. سریع مدیریت کردم چهره‌م رو و یواش بهش گفتم پیش مادرم هستن. بعد دیگه نتونستم مینا رو نگاه کنم. خجالت می‌کشیدم ازش که اینهمه وقت با هم دوست بودیم و بهش هیچ‌چی درمورد خودم نگفته بودم. خجالت می‌کشیدم ازش و سرمو انداخته‌م زیر تا نبینتم تا ازم جواب نخواد. پچ‌پچ‌ش رو می‌شنیدم. می‌گفت باورش نمی‌شه، می‌گفت چرا تا حالا بهش چیزی نگفتم. دست دوستمو محکم فشار دادم و یواش بهش گفتم بچه‌های نشریه، از زندگی‌م نمی‌دونن. یعنی دوس نداشتم بدونن. بعد رو کردم سمت مینا و گفتم: ببخش، هیچی نمی‌تونم بگم. بیشتر از اونی‌که فکر می‌کردم می‌فهمید، فقط گفت واقعا تو؟ سرمو تکون دادم که آره

 

سبک شده بودم، خیلی ناخواسته. آروم شده بودم. دست‌کشِ مینا رو گرفتم تا گرم شم، گرمِ گرم. مینا نمی‌دونست که من از سرمای باغ نمی‌لرزیدم. هم‌زمان با گرمای دست‌کِش صورتی‌ش، از اینهمه یخِ نه‌یی که محصورم کرده بود، اومدم بیرون و گرم شدم.

 

از قبل اینجا رو می‌خوند و یکی دوباری کامنت گ‌ذاشت حتی. بارها تعجب می‌کردم که این چرا اینجاس. حتی می‌ترسیدم از بعضی مطالبم که نکنه بدونتم و اینها رو بخونه و برام بد بشه. ولی یه‌جورهایی می‌دونستم نمیدونه نویسنده‌ش منم. یهو نگاهش کردم و گفتم چی شد اومدی وبلاگم؟ گفت کدوم وبلاگ؟ خندیدم و گفتم یخِ نُه!

 

یخ زد، خنده‌م بیشتر شد. رام شده بود حتی و دستمو رها کرده بود. کمی عقب رفت و نگام کرد. باورش نمی‌شد. نگاش می‌کردم تا بتونم برای همیشه، بطور کامل این صحنه رو ثبت کنم :)

 

حرف زدیم و حرف زدیم و حرف...

 

و حالا خوشحالم که اینجا رو می‌خونن. خوشحالم که هم‌سفرهای خوبی بودیم برای هم. خوش‌حالم که انقدر دل‌تنگ دیدن دوباره‌شون هستم که می‌ترسم از خودم، که کار دست خودمو یخِ نه بدم.

 

 

  Comments ()
رازهایی بین مادر و پسر 5 by: حُسنیه

 

چند وقتی‌ست که اصرار می‌کردن مثل بعضی از هم‌کلاسی‌هاشون، خودشون، تنها برن مدرسه، بدونِ من. می‌ترسیدم، یعنی هنوز هم می‌ترسم، تا نیم‌ساعت بعد از رفتنشون، فقط صلوات می‌فرستم و جلوی پنجره می‌ایستم و کوچه رو می‌بینم. مدتی که اصلا رضایت نمی‌دادم. حتی موقع رفتن به مدرسه، بهشون می‌گفتم مثلا الان ببین داداش، اصلا حواسش به اون ماشینی که داشت عقبی می‌اومد نبود، یا ببین تو دوستت رو که اون‌طرف خیابونه، صدا زدی، می‌دونی اینها خطرناکن؟ و با همین دلایل هی هر روز سه نفری راهی مدرسه می‌شدیم. تااینکه هفته‌ی پیش بهشون گفتم، امروز می‌تونید با فاصله از من برید مدرسه، میخوام ببینم چطور از خیابون رد می‌شید و چطور تا مدرسه رو می‌رید. خیلی خوشحال شده بودن. بهشون گفتم یه اشتباه‌تون باعث می‌شه، یه روز دیگه هم این تمرین ادامه داشته باشه ها. گفتن باشه. رفتیم، اونها جلو و من آروم و آهسته فقط پشتشون رو نگاه می‌کردم. اولین‌روز موقع ردشدن از خیابون، بدو کردم و دست محمدحسن رو گرفتم و گفتم وای محمدحسن خیابون دو طرفه‌س، وقتی یه‌طرف رو نگاه می‌کنی، مراقب باش طرف دیگه هم ماشین نباشه و الان دقیقا این ماشینه داشت با سرعت می‌اومد. همین باعث شد تا چند روز اصلا تمرین نکنیم و من درمورد رد شدن از خیابونِ دوطرفه با تمام خطرهاش باهاشون حرف بزنم. تااینکه باز یادشون اومده بود و باز تمرین رو شروع کردیم. جلوم حرکت می‌کردن، دوشادوش هم، عقبشون حرکت می‌کردم و فقط پسرهامو نگاه می‌کردم. از مغازه‌دار گرفته تا خانوم‌های همسایه و محل، همشون ازین فاصله می‌فهمیدن دارم چی یادشون میدن، وقتی بهم می‌رسیدن، یه لبخندی بهم می‌زدن. من ولی چهره‌م از این بزرگ‌شدن، پر از نگرانی بود، پر از ترس. تا خودِ مدرسه می‌رفتم عقبشون، بهتر می‌شدن روز به روز. خوشحال بودن، منهم ولی ...

 

حالا چند روزیه که اصلا عقبشون راه نمی‌افتم. خودشون دوتایی می‌رن مدرسه و میان. اینروزها خیلی خودخوری کردم و دارم می‌کنم، خیلی.

 

ازجمله اون رازها: قبول کنید، بپذیرید که پسرتان روزبه روز درحال بزرگ‌شدن است و مرد کوچکی شده است.

 

 

  Comments ()
رازهای مادر و پسر 4 by: حُسنیه

 

هیچ‌وقت عقده‌هاتون رو روی پسرتون خالی نکنین. میدونم سخته اما تلاش کنید. تلاش کنید که هیچ‌وقت با پسرتون مثل همسر رفتار نکنید. او فقط پسر شماست.

 

 

 

 

  Comments ()
رازهایی بین مادران و پسران 3 by: حُسنیه

 

بعد از سه روز سفر کاری، می‌رسم خونه. زنگ در رو می‌زنم، از پشت آیفون که میگم: مامان باز کن! سر و صدا و فریادهای شادی‌ش همه‌جا رو پر کرده بود، دکمه رو می‌زنه ولی پله‌ها رو یکی یکی بدو کرده بود، طوری‌که تا در حیاط رو باز نکرده بودم، دمِ در ایستاده بود و اولین چیزی که گفت این بود: بذار وسیله‌تو من ببرم، خسته نشی.

...

 

نه مجنون شده‌اید و نه قرار است اتفاق خاصی بیفتد. شما طبق یک امر مافوق طبیعی، دلتان می‌خواهد ساعتها به چشمان و دستان و حرکات و رفتارهای پسرتان زل بزنید.

او پله‌ها رو با سر و صدا طی کرد و من ...

 

 

 

  Comments ()
رازهایی بین مادران و پسران 2 by: حُسنیه

 اگه مثل من در خونه کار می‌کنین، بدونین هرچقدر که سختتون باشه و با فرزندتون صحبت کنین و مهم‌بودن کار رو بهش بگین که کمی تنهاتون بذاره و یا کم‌تر حرف بزنه، باز دوس داره که دور و برتون باشه، باهاتون حرف بزنه، وقت ازتون بگیره و صدای کیبوردتون رو بشنوه، اصلا نگاهتون کنه.

اگه مثل من در خونه کار می‌کنین، تا جایی‌که می‌تونین کارتون رو برای فرزندتون توضیح بدین، مطمئن باشید اسم تمام مجلاتی که توش می‌نویسین و موضوع تخصصی ترجمه‌هایی که انجام می‌دین و مسئولی که ازش مصاحبه می‌گیرین رو می‌دونه و برای هم‌کلاسی‌ها و معلم‌ش تعریف می‌کنه و کلی الگوبرداری می‌کنه از نوع حرف‌زدنتون با همکاران و دوستاتون...

اگه مثل من در خونه کار می‌کنین، لذت ببرین از اینکه دو جفت چشم کنارتون زل زده‌ن به صفحه مانیتور و مثل الان من دارن همین جملات رو می‌خونن و منتظرن که بفرستمش تو وبلاگ...

 

 

  Comments ()
رازهایی بین مادران و پسران؛ شماره 1 by: حُسنیه

 

 

پنجم اسفند یعنی جمعه تولدم بود. مامان از شب قبل کیک یک کیلویی کوچیکی می‌خره و صبح بچه‌ها رو اینطوری بیدار می‌کنه: پاشید پسرا، تولد مامانه، سفره بذارید تا چایی و کیک رو بیارم.

 

بااینکه صبح‌های جمعه تا ظهر می‌خوابن، سریع پا شدن، با صورت نشسته می‌رن سراغ کیک توی یخچال، می‌بینن واقعیت داره. سه نفری کنار یخچال ایستاده بودن. محمدحسین خیلی خوشحال بود، رفت صورتش رو بشوره. محمدحسن اما با یه بغض مردونه‌یی می‌گه: ولی ما که کادو نگرفتیم برای مامان!

 

خیلیییی جمله‌ی ناراحت‌کننده‌یی بود، دقیقا همین حس رو تو همون لحظه مامان هم پیدا کرده بود که چرا یادش رفته بود مثل سال قبل که از قبل بهشون خبر داده بود و این دو تا هم قلکشون رو پاره کرده بودن، امسال هم دست این دو تا رو بگیره و ببره مغازه‌ای تا وسیله‌ای برا مادرشون انتخاب کنن. قشنگ یه رود اشکی از پهنای صورتم ریخت. پاکش کردم. به خواهرم مسیج دادم که بهش بگو تو که انقدر خوب نامه می‌نویسی، یه نامه‌ی تولد مبارک برای مامان بنویس. این کیک هم از طرف شماست دیگه، یه هدیه‌ی خوب به‌حساب میاد...

 

اثر داشت. خیلی خوشحال شد. صورتش رو می‌شوره و شروع می‌کنه به نامه نوشتن

 

مادرهای آینده یادتون باشه اگه از همون ابتدا به پسرتون یاد بدید که برای موضوعات مختلفی مثل عذرخواهی، قول‌های نیمه‌مردونه و حتی قدردانی و ابراز علاقه، نامه بنویسن، این کار تو تموم عمرشون بدردشون می‌خوره. تأکید می‌کنم، تمامِ عمر! تو این دو سالی که جزو باسوادین جامعه به‌حساب میان، هنوز لذت نامه‌نگاری‌ها رو می‌چشم.

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه