حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
حلقه‌هایی که نبودن by: حُسنیه

 

اولش که تماس گرفت و گفت، خیلی برام سخت بود. حتی گفتم قبول نمی‌کنن بیان حرف بزنن. می‌ترسن لو برن. گفت بهشون اطمینان می دیم که اسمی ازشون نمی‌آریم. گفتم فوقش هم هم‌شون بگن حاضر شدن از همه‌ی حقشون بگذرن و فقط طلاق‌شون رو بگیرن و از اون زندگی بیان بیرون، چرا می‌خوای حرف‌های دروغکی بشنویم. گفت اینطور نیست، بسته به سوالها و حرفهامونه، می‌تونیم یه‌سری سوالاتی کنیم که خودشون لابه‌لای جواب‌هاشون بگن که از این شرایط راضی نیستن. میتونست زندگی‌شون اینی نباشه که الانه. گفتم خب معلومه، نباید هم راضی باشن، این طرح خوبی نیست. قبول نکرد. گفت و خندیدم. گفت و باور نکردم. اما...

 

چند مطلقه رو یافتیم و دسته‌بندی کردیم، با تعدادی پرسش‌محوری گفتگو رو آغاز. قرار گذاشتیم. طبقه‌ی دوم امامزاده نشسته بودیم. می‌ترسیدم.

 

مانتو و مقنعه‌ی آبی داشت و کیف به دست، چادر رنگی امامزاده رو سر کرده بود و مستقیم اومده بود پیشمون. لبخند داشتن و با دوستم دو نفری حرف می‌زدن. نگاهی به دستش می‌ندازم؛ حلقه نداشت!

 

با موبایلم مشغول چک کردن ایمیل بودم که کمتر نگاهم تو نگاهش بیفته. حواسم بیشتر به حیاط بود، اومدن یکی یکی رو خبر می‌دادم. بقیه چادرمشکی داشتن، از نوع لبنانی‌ش!

 

سوختم اما به روم نیاوردم اصلا، وقتی می‌دیدم یکی‌شون هنوز حالت تپلی دوران شیردهی‌ش رو داشت. هنوز سلول‌های مادریش می‌تونست بیشتر از بقیه اذیتش کنه! اما حلقه‌یی تو دستاش نبود!

 

نخواستیم، ولی شد، از بچه‌ها شروع کردن. از اینکه الان چند سالشونه و کجان....

 

از نحوه‌ی ازدواج حرف زدیم تا دلایل طلاق و نحوه‌ی زندگی پس از طلاق و مهم‌تر اینکه اگه الان، زندگی قبلی‌شون رو داشتن، چه ‌کار می‌کردن که به طلاق نرسه. دوتاشون بچه داشتن و بااینکه 7 سالشون نشده بود تحویل داده بودن. بقیه هم بدون فرزند بودن.

 

هنگ بودم، صم‌بکم شده بودم. اصلا چیزی نمی‌گفتم. دوستم از حالتم متوجه شد که نمی‌تونم این حرف‌ها رو هضم کنم. چار پنجم جمع‌مون زندگی قبلی‌شون رو خودشون انتخاب کرده بودن و دوسش هم داشتن و الان حتی از ازدواج دوم شوهر سابقشون هم باخبر بودن و با حسادت درمورد همسر جدیدش حرف می‌زدن. کلی تصویرهای زیبا و معاشقه‌های خانوادگی تو ذهنشون مجسم شده بود، بااینکه از همون اول کراهت داشتن درموردش حرف بزنن.

 

ساعتها گذشت. شب شد. چند نفری از جمع‌مون جدا شدن. نماز خوندم و مستقیم رفتم لوازم‌التحریرفروشی، همه‌ی غصه‌هامو اونجا خالی کردم بین تموم دفتر مدادرنگی‌های خوشگل بچه‌گونه که منو یاد پسرا می‌نداخت. هزار بار پشیمون می‌شم که چرا بدون اینها اومدم اینجا، اصلا لوازم‌التحریرفروشی بی بچه؟! من که جنبه ندارم چرا؟ مداد پفی می‌خرم. خانوم فروشنده وقت نمی‌کنه کادو کنه، خودم اینکار رو میکنم. کاغذ بن‌تِن رو انتخاب میکنم و مثلثی می‌پیچمش. نیم‌نگاهی به دست چپ‌ فروشنده می‌ندازم، حلقه نداشت.

 

باید اینها رو منتشر کنم. می‌ترسم از اینهمه دخترهای دمِ بخت جوون که دارن با علاقه و حتی آگاهی انتخاب می‌کنن. و حتی چشم‌انتظارن. ولی نتونستن مصمم بمونن. می‌ترسم از چشمهای گریون‌شون زیر چادرمشکی، وسط سالن دادگستری...

 

می‌ترسم از پدر و مادرهایی که با توسل به لباس و عقیده و ریش و تحصیلات و ثروتی، خیالشون رو راحت می‌کنن. می‌ترسم از همه‌ی این اتفاق‌های تلخی که یهو مثل طوفان اومد تو زندگی قشنگشون و زمین‌شون زد و کسی نبود دستشون رو بگیره.

 

 

 

 

  Comments ()
حلالیت ایمیلی by: حُسنیه

 

من رو ببخش که جایی! تو جمعی! غیبتت رو کردم. خودم خیلی زود پشیمون شدم ولی خواستم بهت بگم که اگه تو منو نبخشی...

 

اینها رو دوستم توی ایمیل فرستاد

 

  Comments ()
بدون شرحی مادرانه by: حُسنیه

محمدحسین‌م

  Comments ()
زلزله‌! by: حُسنیه

 

حسن‌م

چهره‌ی حساسش درست وقتی برام گنده شد که همه‌جا لرزید

 

هر کسی زیر دری پناه گرفته بود

 

‌دوئیدم سمت بچه‌ها

 

فریاد می‌کشیدم: بچه‌ها زلزله‌س، دارم میام

 

هر دو تو بغلم بودن

 

وقتی زیر درِ اتاق پناهشون داده بودم، خودم رفتم عقب

 

خواستم پناه نگیرم. نگاهشون می‌کردم که داشتن با تعجب لرزش کامپیوتر و ماشینهای روی کمد رو می‌دیدن و همینطور دستاشون رو با قوس کمر محکم به در چسبونده بودن

 

مثل تماشای یه تئاتر، دیدن این صحنه‌ی کوتاه، خیره‌م کرده بود

 

می‌خواستم با چشمای خودم انتهای این سکانس خدا رو ببینم. چشم از پسرا برنمی‌داشتم

 

درست همینجا بود که محمدحسن رو خوب دیدم...

 

همه‌جا آروم شد

 

بچه‌ها رو بغل زدم

 

چهره‌ی محمدحسن برام مهم شده بود. رنگ چهره‌ش برام غیرمعمولی می‌زد. فهمیدم چند روزیه نارنگی زیاد می‌خوره و من اصلا حواسم نبود که به نارنگی حسّاسه ...

 

حالا نارنگی‌های باقی‌مونده رو فرستادم برای طبقه‌های بالا. که دیگه نبینه و نخوره. شب دراز کشیدیم و براش داستان سیستم خونی بدنش رو تعریف کردم که خودش هم یادش باشه نباید نارنگی بخوره

 

زلزله‌یی اومد و رفت اما فاصله‌ی بالشت‌هامون رو حسابی نزدیک کرد...

 

 

 

 

 

 

 

 

  Comments ()
هبوط مادران از بهشت! by: حُسنیه

 

اهل هیچ رقم آرایشی بیرون از خانه نبودم. مادر که شدم کسی را نداشتم که کمک کند و به پسرهای دو ماهه‌‌ام شیرخشک‌ خوردن را عادت بدهد تا من این همه ضعیف نشوم. خودم هم که چند باری خواستم با قاشق یا پستونک بهشان شیر خشکی بدهم، در اوج گرسنگی هم که بودند، نمی‌خوردند و آنقدر گریه می‌کردند که مرا هم به گریه می‌انداختند. دو نوزادی که چشم‌هایشان فقط به من بود. دو پسری که غذایشان پیش من بود... تسلیم می‌شدم و

 

 

 

...

 

 

 

دو سال شیرخوارگی را هم تمام و کمال به قصد قربت ادامه دادم. اما ضعفم برایم باقی ماند. روی پوست صورتم تأثیر گذاشته بود. کم‌کم دکتر تجویز کرد که باید کرم ضدآفتاب و تقویت پوست استفاده کنم. اما وقتی می‌زدم، می‌دیدم شبیه مُرده‌ها می‌شوم؛ از بس خونی نداشتم که رنگ لبم را برگرداند، مینی‌رژهای کمرنگ استفاده کردم

 

 

 

...

 

 

 

من بعد از مادر شدن، مدام تقویت‌کننده‌ پوست و رژهای ویتامینه مصرف می‌کنم. من قبل از مادر شدن نیازی به همین‌حد آرایش هم نداشتم.

 

 

  Comments ()
مادری‌ام عذاب‌وجدان دارد by: حُسنیه

 

 

مادری‌ام عذاب‌وجدانی دارد که دارد ازبین می‌بَرَدَم. خیلی بیشتر از گاهی، زمانهایی که نمی‌توانم مثل همکارم با تمام ابهَّت مادرانه‌ام توی جلسه‌ی کاری از فرزندانم حرف بزنم. فرزندانی که در خانه گذاشته‌ام تا در جلسه‌ی کاری شرکت کنم و باید بگویم‌شان، گوشزدشان کنم که زودتر بحث را تمام کنید چون من نیز یک مادرم!...

 

شبکه‌ی خبر و تهران و قرآن ... داشت نشانم می‌داد. زنی بود که داشت از اهداف گروهی‌شان می‌گفت، از فعالیت‌های تابه‌حال‌شان، از افتخاری که کسب کردند... زنی که تریبونی شده بود برای دغدغه‌ی فرهنگی‌ گروهش؛ گروهی که بیشترشان نمی‌دانستند او یک مادر است؛ او یک زن آسیب‌دیده‌ی همین جامعه است؛ همین فرهنگ، همین آیین...

 

شبکه‌ها داشتند نشانم می‌دادند، زنی که سعی می‌کرد بیشتر تماس‌های کاری‌اش را صبح‌ها وقتی پسرهایش مدرسه هستند، داشته باشد تا نکند صدای‌شان باعث شود دوستی، همکاری از حالت کاری بیرون بیاید و بفهمد او یک مادر است، بفهمد و شاید ناخواسته مسائل دیگر را نیز ...

 

حوصله‌ی هیچ دغدغه‌ی اضافی را ندارم. حوصله‌ی هیچ رابطه‌ی غیر کاری را هم. راه‌حلَّ‌ش را هم بلد نیستم. فقط توانسته‌ام خیلی ناجوانمردانه پسرهایم را در پستوهایم پنهان کرده‌ام؛ بدون اینکه ذره‌ای بدانم تا کجا می‌توانم بزرگ شدنشان، قد کشیدنشان، دوشادوش راه‌رفتنشان کنار خودم را نبینم و این لذت را مثل همکارم با دیگران به اشتراک نگذارم.

 

باید تمرین کنم؛ از همین امشب. باید اصلا به همکارهایم خیلی راحت بگویم: "نه؛ نمی‌توانم الآن این مطلب را بخوانم؛ چون دارم پسرهایم را می‌خوابانم، املا می‌گویم، مدرسه می‌برم؛ جلسه‌ی اولیا مربیان هستم" باید وقتی مریم این‌سری بهم می‌گوید: "نمی‌شود که اینطور بیای تهران و بری، شب بیا خونه‌ی ما" بگویم‌ش: "نمی‌شود، یک مادر شب را کنار فرزندانش باید بخوابد مریم". چه می‌دانم اصلا هرچیزی...؛ همین است؛ باید همینکار را کنم. مَردم هزار و یک حرف که می‌خواهند بزنند. هزار و یک دغدغه‌ی دیگر که می‌خواهد بهم اضافه شود، بشود. من باید سربلندانه مادری‌ام را اعتراف کنم... باید بگویم من! مارال سربه‌زیر هجومی که گم شده!...

 

 

 

 

 

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه