حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
آقای راننده، پاتو بزار رو دنده by: حُسنیه

حسینم! تو اگه دیشب یه خواب دیگه‌ای می‌دیدی هم انقد زود اجابت می‌شد مامان؟

صبح که داشتم یه لقمه نون پنیر با خیار تو دهنشون می‌زاشتم و راهی مدرسه‌شون می‌کردم گفت: دیشب خواب دیدم رفتیم مسافرت. می‌گم: وای کجا؟... بعد نمی‌زارم ادامه بده. "ساعت داشت از هفت و ربع می‌گذشت"، گفتمش: الان اینو بخور بعدا تعریف کن. مامانم اما چون همیشه فکر می کنه خوابای این بشر خاصه و حاوی نکات خاص، میگه با کی بودی؟ می‌گه: من و داداش و مامان. بعد همینجور درحال جویدن نگام می‌کنه و بعد روش‌و می‌کنه به داداشش‌و می‌گه: تخت‌خواب هم داشتن. "از بس این بشر تخت‌خواب دوس‌داره و نشده براش بخرم". کاملا این موضوع به‌فراموشی سپرده شد تا یه ساعت پیش که داشتم ترجمه می‌کردم. وسط درس و ترجمه می‌افتم تو فکر اینکه سفر کوتاهی بریم. یعنی باید سفر کوتاهی بریم. همین پنجشنبه‌یی که تعطیله مدرسه‌شون بریم و جمعه برگردیم. اما نمی‌شد هرجایی رفت و هزینه‌ی زیادی نکرد. به خیلی شهرها فکر کردم. به خیلی جاها فکر کردم اما نمی‌شد. از فکرش اومدم بیرون و درس رو ادامه دادم که یهو یه دوستِ ندیده‌ی نشریه‌ای‌م مسیج می ده و می گه: از امروز شوهرش تا جمعه رفته همایشی و اون‌و دختراش تنهان و چه خوب میشه بریم پیششون. یعنی داشتم دو تا شاخ درمی‌آوردم روی انبوهِ موهام. حالا قراره فرداشب بریم مسافرت، اونم کجا؟ پاکدشتِ ورامین که تا حالا نرفتم. اصلا بگو من تاحالا شهری رو دیدم؟ جز مشهد که یه‌بار با پسرا دوسال پیش اونم با بابا و مامانم رفتم! یعنی این سفر میشه اولین سفر تنهایی‌مون. خر کِی‌فم شدید...

  Comments ()
اللهم إنی اسئلک‌الامان... by: حُسنیه

مناجات امیرالمومنین بخونید برام این شب‌ها

  Comments ()
خداجون by: حُسنیه

از وقتی مسیج دادی و گفتی "گاهی خدا انقد بعضی صداها رو دوس داره که مدام‌لبریز سکوت می‌کنه تا فقط هی صدای خدا خدا کردنش‌و بشنوه"، تحمل کردم تا خودِ الان که بچه‌ها بخوابن. مسیجتو باز کردمو دوباره خوندم. گریه‌م گرفته، دارم خدا رو صدا می‌زنم: خداجون... هی تصویر بچه‌ها میاد جلو چشمام، باز می‌گم خداجون... صدای گریه‌ی خودشون‌و می‌شنوم... خداجون... میدونی اعظم! چون دارم گریه می‌کنم صدام کلفت شده الان. بهشم گفتم یعنی تو این صدا کلفت‌و دوس داری و برا شنیدنش سکوت کردی؟ من اینا رو نمی‌فهمم خب. من فقط می‌دونم نمی‌تونم وسط این دو وروجک نخوابم یه شب. من فقط می‌دونم نمی‌تونم نیمه‌شب برای آب‌خواستن محمدحسن بیدار نشم، من فقط می‌دونم دیوونه می‌شم. کافر می‌شم. می‌میرم.

  Comments ()
زجرِ زنانگی by: حُسنیه

شبها مدام سرک می‌کشم توی گذشته‌م. به خاطره‌های اختصاصی‌م. به چندین خاطرات عمومی‌م. به تقدیر، به پدرم که طناب داری رو هر شب مدام‌لبریز دور گردنش می‌ندازم، به کودکی‌م که فقط بلد بود درس بخونه اما غروب پنجشنبه‌یی مثل الان قبل از روزهای فاطمیه، درست تو همین حال و هوا و فصل شاید سیزده سال پیش، سرِ سفره‌ی عقد بشینه و ندونه چی شده، کی چرا اومده، آزمایش خون واسه چی بود... اصلا به این فکر می‌کنم عکس‌العمل پسرا وقتی انقد بزرگ شن و اطلاعات پزشکی‌شون انقد خوب شه و ... یا وقتی زن بگیرن و ناخودآگاه بفهمن که با عمل جراحی نطفه‌شون بسته شده و یا خیلی بیشتر بفهمن که دکتر بخاطر سن‌ِّ کمم، اجازه‌ی زدن اون آمپولای قوی رو نمی‌داد و مدام اصرار می‌کرد این دختر تازه 15 سالگیش تموم شده، این آمپولا خیلی براش ضرر دارن اما قانون مردسالارانه‌یی حاکم بود که باید انجام می‌شد وقتی‌که باید جایگزین مشکل ناباروری مردونگی‌ش می‌شد. من گیج می‌زنم وقتی می‌رسم به 8 ماهی که به پشت خوابیدم، به هشت ماهی که جثه‌م کوچیک بود و تحمل سنگینی رو نداشت و بی‌خوابی شبونه امونم رو می‌برّید اما باز هم خدا رو شکر همه‌ی این خاطره‌ها رو با مرد قصی‌القلب گذشته‌م شریک نبودم. شمال بودم و او پی لقمه‌ای زن شاید. من اینها رو نمی‌فهمم. من نمی‌فهمم چرا هرشب باید موهامو شونه کنم انقد تا خوابم ببره، من نمی‌فهمم چرا این‌سالها نمیرن گُم‌ شن. من اصلا هنوز فکر می‌کنم اشتباهی تو کار بوده، هنوز فکر می‌کنم یکی می‌خواد زنگم بزنه و بگه خدا سلام رسوند و گفت دیگه بسّته، بیدار شو. این تقدیر رو ابلیس اشتباه توی بال فرشته‌ها گذاشت و نصیبت شد. این تقدیر امضای منو نداره، اشتباه فرشته‌م بوده و حالا حاضرم بخاطر زجر این سالهات، صفت جبّاریمو به کار بندازم و بگم بیا حد بزن، بیا جبران کن. ...........

خوابِ بد دیده‌ای انگار گلم! چیزی نیست....

 

 

  Comments ()
من از خرداد بیزارم by: حُسنیه

اینروزها

نمی‌توانی ببینی

غمِ خانه کرده‌ی پشت چشمم را

هرجا می‌روم، عینک پهن دودی‌ام را حصارش می‌کنم

 

  Comments ()
تنِ لختم، روحِ لختش by: حُسنیه

خودمو به خواب می‌زنم تا فک نکنه بیدارم. محمدحسن‌و میگم.  بیدار شده و فهمیده ازم فاصله گرفته، کاملا پا می‌شه و میاد به پتوم می‌چسبه و دستشو حلقه می‌کنه دور گردنم و دوباره می‌خواد بخوابه. نمی‌دونم وقتی کاملا پا می‌شه، باز چجوری خوابش می‌بره. چقد خوبه که مث من حساس نیست. اگه بیدار بودم می‌گفتم محکم بغلم کردی، دارم خفه می‌شم ولی خب نباید بفهمه بیدارم. تنمو حس می‌کنم و فقط خدا رو شکر می‌کنم که پتو از روم کنار نرفته. از وقتی سیدمهدی شجاعی داستان لباس خواب صورتی‌ش رو نوشت، من دیگه با لباس خواب نمی‌خوابم. یه‌جور جنگ با نویسنده، یه‌جور جنگ با عقیده‌ای که پشت داستانش بود. یه جور دیده‌نشدنی که دلم نمی‌خواست از نویسنده ببینم. گرچه صورتی‌ش رو هم نداشتم. دیگه دوقلوهامم می‌دونن من عاشق لیمویی‌ام. دیگه تکون نمی‌خوره، صدای نفساش می‌گه اگه کمی صب کنم خوابش سنگین می‌شه. الان مطمئنا هنوز چشاش بازه ولی دلش خواب. دستم‌و از روی تنم نمی‌تونم تکون بدم. فکر می‌کنم به انعطافی که هنوز از روزای تکواندورفتن داره که البته خودمم تلاش می‌کنم این انعطاف‌و حفظ کنه. فقط یاد آهنگ شاهین نجفی می‌افتم، یعنی تنها کاری که تو اون لحظه به‌ذهنم اومد شعر ساریناش بود. به لختیِ تنم فک می‌کنم. می‌شم ساریناش. به حرفش گوش می‌دم و می‌خوام تنِ لختم‌و به مردی بدم که روحِ لختشو بهم می‌ده. ایمان دارم و خوشحالم که دیگه گذشت اون زمونی که دختر دوازده‌ساله رو به مردی بدن که ده سال ازش بزرگتره و روح لخت نمی‌فهمه و فقط الفبای تنِ لخت‌و می‌فهمید... خوابید. یواش می‌شینم تو رختخوابم. پتو رو تا گلوم آوردم تا خودم سختم نباشه. دنبال لباسام می‌گردم. اصلا معلوم نیست وقتی دوقلوها رو شبا می‌خوابونم، خودم کجا لباسمو درمیارم. از بس دل‌تنگ آرامش پتو می‌شم همه حواسم میره، می خوام خیلی زودتر زیرش پناه بیارم. آرومم می‌کنه پتو. مخصوصا طرح‌های پلنگی پتوهای شمالی. پیدا می‌کنم، دستمو دراز می‌کنم و برمی‌دارمش. هنوز نیمه پوشیدم که می‌گه سلام مامان.

 

  Comments ()
! by: حُسنیه

درد و هِی درد...

  Comments ()
زنده‌م by: حُسنیه

بعد از یک‌روز سردرد عجیب

  Comments ()
شغل پدرت چیه؟ by: حُسنیه

می‌دونی چقدر ته دلم خوشحال شدم وقتی فهمیدم بچه‌ها شغل اصلیتو نمی‌دونن و اول پیک نوروزی رو نوشتن کارمند؟

 

  Comments ()
حسنم، حسینم by: حُسنیه

داداشم گاهی که می‌خواد پسرمو صدا بزنه می‌گه: "به قول مامانت: حسننننننننم!"

  Comments ()
لدت خرید آناناس by: حُسنیه

برای اولین‌بار با پسرا تونستیم آناناس رسیده رو انتخاب کنیم و بخریم. به‌حدی رسیده بود که یه‌سره تمومش کردیم؛ سه‌نفری ... گرچه اون‌موقع‌هایی که کدو گیرمون می‌اومد هم کم‌میل نبودیم به خوردن و تموم‌کردنش. مزه‌ی خریدش هنوز زیر زبونمه.

  Comments ()
... by: حُسنیه

They are some people around you
you never feel but they feel you
They are some people around you
you never see but they see you

  Comments ()
جامعه‌ی خانواده‌محور by: حُسنیه

استاد از اسپژیال دِیز پرسید و متأهلین کلاس، تولد شوهر و همسر و بچه‌شون رو اعلام کردن حتی استاد.

  Comments ()
قسم به لب by: حُسنیه

خدا گِل را در دست گرفت

سر و صورت و دست و پا را که دُرست کرد

آدم گفت:

لبهایش را به من بسپار

 



  Comments ()
و من by: حُسنیه

مبارزه میکنم

برای

مادریکردنهایم

  Comments ()
نمی دونم واضحه منظورم یا نه by: حُسنیه

حرف بعد از تمام اسامی که ابتداش q داره، همیشه یه u هست. درحالی‌که خود q با u تلفظ میشن.

مثل زن‌های شوهرداری که براحتی گناه اخلاقی می کنن و اطمینان دارن برچسبی بهشون زده نمیشه، فقط چون شوهری تو زندگیشونه.

  Comments ()
انکار شدم امروز by: حُسنیه

باید درمورد لکچر مورد بحث تو کلاس راه‌حل درست میکردیم. به مشکل ازدواج رسید. دانش‌جویی گفت توی مازندران اما دخترها تو سن 11، 12 سالگی هم ازدواج میکنن، دیگری گفت: این مال قدیم بود. استاد اما به کل هر دو رو انکار کرد، با اطمینان کامل گفت: صحت نداره.

  Comments ()
observe by: حُسنیه

برای استاد مهم بود که توی observe هامون به این اهمیت بدیم که آیا استاد زبانکده‌ها به شروع کردن درس با نام خدا اهمیت میدن یا نه.

اکثرشون کلاس رو با این نام شروع نکرده بودن!

  Comments ()
شرمنده‌م از مادری‌م by: حُسنیه

امروز تنهام. یعنی هیچ کسی نیست. حتی پسرها هم همراه خونواده‌م رفته‌ن سیزده‌به‌در. تو یکی از کوه‌های خانوادگی. رو پله‌ی حیاط دستمو بوسیدن و رفتن. هر دو هم جای صورت، دستمو بوس دادن. شاید جوگیر شدن، شاید کلاه‌قرمزی گفته، نمیدونم. از مادریم خیلی جاها شرمنده شدم. یکیش همینجا بود که نمی‌تونم با بچه‌ها بهمراه جمعی بیرون برم. یعنی اگه جمع رو نپسندم، اگه فرهنگش‌و دوس نداشته باشم امکان نداره راضی‌شم و برای همراهی‌شون برم. حالا هزاری که همه قسمم بدن از این اتاق بیا بیرون. هیچ جمعی هم ارضام نمیکنه یکبار تستش کنم.

امروز تنهام. بعد از تنظیم خبر هفتگی خبرگزاری‌، فقط دارم به سال نود فکر میکنم. به‌قول دوستم اسم قشنگی داره. ولی من از سال نود می‌ترسم. از خردادش می‌ترسم. از اتفاقی که آگاهم به اومدنش می‌ترسم. از حس مادرانه‌م می‌ترسم. می‌دونم از طاقتم خارجه. چرا تو نهج‌البلاغه گفته شده: "گذشته رفت و نماند. آینده هم نیامده و معلوم نیست چه پیش آید. پس در حال زندگی کن؟". چقدر تلاشم این بوده که در حال زندگی کنم. تکلیف حال‌م رو انجام بدم. پس چرا خرداد سال نود داره میاد؟

امروز تنهام و فقط میدونم آینده تا نیومده قابل اثبات نیست. فقط باید از خدام بخوام تغییرش بده.

 

 

  Comments ()
خبر آورده‌اند by: حُسنیه

حوا باید لبانش را بپوشاند

امروز

صد نفر غش کرده‌اند از دیدنش

  Comments ()
... by: حُسنیه

حوا رو به آفتاب نشست

لبهایش را به نور سپرد

خورشید بر خاک افتاد

  Comments ()
نون والقلم by: حُسنیه

به امتحانش می‌ارزه. اینکه شماره‌م رو بزارم و بگم به من زنگ بزنین و با گوشهاتون بشنوین حرف‌زدن یکریز ِ پسرهامو. اوّلای مادریم بااینکه توپ‌بازیشون توی اتاق خیلی سروصدا داشت و با نیروی زیادی شوت می‌کردن به دیوار، اول پتک می‌خورد به سرم و عصبی می‌شدم. اما بعد کنترل می‌کردم و ترجیح میدادم فقط نگاشون کنم و حتی‌الإمکان ازشون فیلم بگیرم.

به طرز ِ شوت‌زدنشون خیره می‌شم و فقط این‌موقه‌س که خوب می‌فهمم چقد قد کشیدن. حالا هزار بار هم که توپ رو به سینه‌ی دیوار شوت بزنن و صداش تو گوشم سوت بزنه دوسش دارم.

من به این نوع دوس‌داشتن عادت کردم.

من به شعرگفتن و نوشتن و درس خوندن توی اتاق سه‌نفره‌مون عادت دارم. حاضرم از تموم نوشته‌ها و شعرهای باکره‌م بگذرم، حاضرم هیچ شب زفافی براشون قائل نباشم و لذت غزل‌شدن شبونه رو به گور ببرم اما صدای شرارت معصوم این پرحرفی و توپ‌بازی رو نه.

من سنگ شدم و سالهاست که تن به این نوع مادری کردن دادم. این سالها از لذت مجازی گذشتن، زنی در دورترین آرامش ناپیدا رو می‌سازه.

از صبح قانون و قواعد وزن و عروضی‌ی رفته روی مُخم، مدام هم داره تکرار میشه. اگه کامل بشه، اگه کیسه آبش هم پاره بشه، اگه زایمانش خیلی سخت باشه... وای اگه حالا که دارن خاله‌بازی ِ پسرونه‌شون رو میکنن، بتونم کاملش کنم.... آره می‌ارزه. من باید چند بیت دیگه رو کار کنم. باید بازی کنم. باید بمالونمش تا کلمه خوب ارضا بشه و بتونه با سستی و فشار همینطور که توی فقه نوشته، غسل‌لازم.

صدای توپ میاد. توپی که محکم به دیوار می‌خوره اونم از جنس لاکی‌ش. قبلا توپ والیبال داشتن اما دوباری به لامپ‌های کم‌مصرف خورد و شکست. بعد ِ اون همیشه لاکی‌ش رو خریدن. ازین صورتی‌های کمرنگ. خیلی توپ لاکی توی اتاق سروصدا داره وقتی دروازه‌ش دیوار باشه.

دلم می‌خواد به‌اندازه‌ی تموم نویسنده‌ها و شاعرایی که تو شمال زندگی نمی‌کنن بنویسم. بشینم تو جنگل و وسط باغچه‌ی پُر ِ شاهین ِ توی حیاط و گل‌های همیشه بهار و بنویسم. آی شاعرا و نویسنده‌‌ها دست از نوشتن و شعرگفتن برندارین. اگه روزی تو کوچه و خیابون، تو بازار و مطب دکتر، تو شهربازی و سینما زنی دیدین که دست دو پسرش رو گرفته اما با یه خودکار و دفترچه‌س، به احترامش قلمتون‌و بردارین و ترجیحا برین یه اتاق ساکت و بنویسین. جای هزاران متنایی که خواست قلم کنه اما نشد بنویسین.

 

  Comments ()
اولین مصوبه‌ی مجلس در سال 90 by: حُسنیه

سه واحد

لبان ِ حوا

برای همه‌ی رشته‌ها

 

  Comments ()
زندان‌بان by: حُسنیه

آدم

باید زندان‌بان باشد و

محدود کند

حوا را

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه