حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
پیک نوروزی by: حُسنیه

پُرکردن جدول ِ داخل پیک نوروزی که تمام شد، باید رمز جدول را که با خانه‌های سبز پُررنگ نامرتب بود، شناسایی می‌کردن و بعد یک جمله با این کلمه می‌ساختن.

رمز: مُبارک

جمله‌سازی محمدحسن: من به مادرم سال نو مُبارک گفتم.

جمله‌سازی محمدحسین: نام رییس کشور مصر، مُبارک است.

 

  Comments ()
پَت و مَت ِ من در حال کُشتی by: حُسنیه

 

  Comments ()
لحظه‌ی وصال by: حُسنیه

دو روزه لوزه‌ی سوم محمدحسنم ورم کرده و من پیر شدم به‌طرز فجیع. با کوچکترین ورمی هم حالت‌تهوع‌های شدید می‌گیره و کاملا لپ‌هاشو از دست می‌ده. امروز که باز باید می‌بردمش درمانگاه، چون بارون می‌زد و خیلی هم سرد بود، محمدحسین رو پیش مامان گذاشتم و با محمدحسن راهی شدیم. از همون اول نق زد که چرا داداش نیومد باهام و من این‌دفعه که نوبت مریضی اون شد، نمیام و گریه و این حرفا. دوتا آمپول هم یکدفعه‌یی خورد و من کل طبقه سوم تا پایین درمانگاه رو بچه‌بغل راه می‌رفتم. رفتیم براش آبمیوه بخرم، روحیه‌ش بهتر شد. یکی هم برای داداشش برداشت، تازه می‌گفت چون داداش آب‌انار دوست داره، براش آب‌پرتغال برندارم و ازین حرف‌ها. پسته و بادامی هم برداشتیم و با کت و کول خسته اومدیم خونه. به محض اینکه دو برادر بعد از دو ساعت و نیم به هم رسیدن شروع کردن به انواع ماچ و بوسه و تازه محمدحسن فهمید باید نازهاش رو یه‌پُرس پیش داداششم بکنه و کلی لنگید و نالید و این‌حرفها. سیر تا پیاز درمانگاه رفتن رو هم تعریف کرد و شده بود نی‌نی‌ش.

دکتر گفته بود نباید مدرسه بره امروز تا خوب شه. برای اولین‌بار محمدحسین رو تنها بردم مدرسه. کل بعدازظهر مگه خوابید حالا؛ همش می‌پرسید داداش هنوز نیومد؟

داشتم برای مامان تعریف می‌کردم چه قدرتیه دوری همو طاقت ندارن اینا؟ گفت شما که رفتین درمانگاه، محمدحسین مدام می‌گفت: الان رسیدن درمانگاه، الان دکتر داره آمپول می‌زنه، داداش هم بغل مامانه، یعنی الان می‌تونن کجا باشن... الان دیگه میان؟ و این حرف‌ها

....

الان

خوابن هر دو

موازی هم

و من

از خستگی

می‌سوزه چشمام

به‌طرز فجیعی

 

 

  Comments ()
فقر و فحشا by: حُسنیه

 

یادم باشد که فقر و فحشا حقیقت است

این را زنانی چون من که پنج‌ماه حقوق نگرفته‌اند می‌فهمند.

  Comments ()
کاش می‌شد by: حُسنیه

آدم ِ قصه‌های من باشی

  Comments ()
سردم است by: حُسنیه

مثل

سرمای ِ ظهر تابستان

بوسه‌هایت چه کیف می‌دادند

  Comments ()
حوا خوب نیست اصلا by: حُسنیه

چه تفاوت مضحکی‌ست

حوا

وقتی توی خیالش هم

با آدم می‌نشیند

نئشه می‌شود

آدم اما

فکر حوا

خواب‌ش می‌کند

  Comments ()
امشب by: حُسنیه

سنگين مي‌خوابم

آنقدر سنگين كه وقتي دمِ گوشهايم زمزمه ‌كني هم

تكان نخورم.

حتي وقتي كه گازهاي كوچك بگيري

مي‌خواهم

وقتي بيدار مي‌شوم دردي لذت‌بخش به آغوشت بكشاند

مرا

 

 

  Comments ()
آدمم! by: حُسنیه

جهانگردانی هستند

لبهایم!

که جغرافیای تنت را می‌کاوند

برای کشف قله‌هایی که

پرچم فتح‌ش را بر آن بکارم

خودم

 

  Comments ()
آدم، آدم نیست گاهی by: حُسنیه

دست و پاشو بست، حصارش کرد آدم. توی فکر و خیالش که خیلی راحته حوا، آدم!. فکر و خیالش رو که نمی تونی خشک کنی. تو نمی‌دونی اما چن وقتیه حوا پیش کسی که دوسش داره با هر لباسی که دوس داره می‌خوابه اونهم با هر شیوه‌ای که هوس کنه. پا می‌شه، می‌رقصه براش، غذا می‌پزه، غذا دهنش می‌ده، عشوه میره، ناز می‌کنه اما گریه نه، گریه اصلا نه. حوا توی فکر و خیالش لذت زیادی می‌بره. ...

 

راستی با بعضی‌ا هیچ‌گونه لذتی نمی‌شه توی فکر برد، نمیشه توی بغلش رفت اصلا. نمیشه به تصور رسوند پیشت خوابه؛ حتی اگه مهربون باشه باهات، حتی اگه دوسِت داشته باشه اون آدم.

حوا آدم دیگری می‌خواست

هم‌مزهّ‌ی سیب!

 

  Comments ()
لب می‌گزید حوا by: حُسنیه

حوا

حسرت می‌خورد

خیلی زیاد

گاهی

دیروز نوبت دکتر داشتم. تنها رفته بودم و توی سالن انتظار مشغول ترجمه‌ی کتاب درسی امروز نشسته... یهو دختری با شوهرش وارد شدن، دختره انگار آینه‌ی من بود. چهره‌ی خودشم معلوم بود از شباهتمون تعجب کرده. نوع حجابمون، نگاه کردنامون، حالا از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون مهربون‌بودنمون حتی...

اما

رابطه‌ی آقای مرد با دختره فوق‌العاده بود. حسرت‌برانگیز حتی. همه‌ش فکر می‌کردم چی می‌گفت آدم تو گوش حوا، که ریز و و تحریک‌برانگیز می‌خندید حوا، لب گاز می‌گرفت حتی حوا...حوا...

به روی مبارکمم نمی‌آوردم ضمیر ناخودآگام که مشغول ترجمه نیس، داره اونا رو نگا می‌کنه. یاد ابلیس افتادم که لابد توی بهشت با همچین صحنه‌ای روبرو شد و اغفال کرد. مجبور شد اغفال کنه. دلش لرزید. دلش خواست.

یهو به خودم اومدم. ولو بودم روی زمین اما هنوز روی صندلی نشسته. کاش زودتر منشی صدام میزد....

آری

حوا

حسرت می‌خورد

خیلی زیاد

گاهی

 

  Comments ()
شغل شوهرت چیه؟ by: حُسنیه

همیشه برای موضوعاتی که مجبورم به دستور قانون جواب بدم، وقتی می‌پرسن متأهلی؟ می‌گم بله. اصلا دوس ندارم دردسر مطلقه‌بودن و پیشنهاداش‌و تحمل کنم.

اینبار اما مسئول امور فرهنگی دانشگاه برای اینکه دبیری انجمن شعر دانشگاه رو برام به استان بفرسته، پرسید: شغل شوهرتون چیه؟

دروغ گفتم مهندسه.

 

  Comments ()
یک مامانِ خوشحال by: حُسنیه

اصلا نمی‌دونستم چجوری جلو بازشدن نیشمو که تا بناگوشم باز شده بود بگیرم وقتی معلم جلوی مادرای دیگه بهم گفت: مامان ِ محمدحسین می‌دونی پسرِ نویسنده‌‌ی ماهری داری؛ همزمان می‌تونه با طرح داستان، نقشش‌و تو کلاس اجرا کنه و مهم‌تر اینکه بچه‌ها و من رو هم بخندونه با تغییر صداش.

کوله‌هاشون‌‌و سِفت‌تر بغل زدم.

:*

 

 

 

 

  Comments ()
جلسه‌ی اولیا مربیان by: حُسنیه

رو نیمکت‌شون نشستم و کوله‌های نارنجی‌شون‌و بغل می‌زنم و به معلمشون نگاه می‌کنم.

 

  Comments ()
خَطّا خراب نیست by: حُسنیه

Doset daram
منم دوسِت دارم
farsi nadaram, english bede

...

تفاهم در مدلِ گوشی از اوجب واجبات است.

  Comments ()
آ...را...یَش...گاه by: حُسنیه

 محمدحسین از همون دور اسم آرایشگاه رو می‌خونه:

آ...را...یَش...گاه...

آ...را... یِش...گاه.

همیشه همینطوره؛ روزنامه‌، مجله یا حتی کتاب داستان‌هاش رو که می‌خونه چون حرکتی روی حروف نیست، اول با صدای "  َ " امتحان می‌کنه. البته به‌جز کلمه‌ی "اَوَّل" که می‌خوند "اول"...  بعد اگه اون کلمه رو شنیده باشه، خیلی تند و با خوشحالی و فریاد درستش رو تکرار می‌کنه و تو فیق اجباری من و داداشش باید تو این شادی‌ش سهیم بشیم و جیغ بکشیم.

محمدحسن وقتی اسم آرایشگاه رو می‌شنوه، خیره می‌شه به درِ شیشه‌ایِ آرایشگاه و بعد از کلی دقّت متوجه می‌شه اسم آرایشگاه قسمت وسط شیشه نوشته‌ش. اصولا محمدحسن همیشه به چیزایی فکر می‌کنه که محمدحسین براش اهمیتی قائل نیست. من بارها با دیدن رفتاراشون می‌گم این دو موجود اصلا بدون هم ناقصن.

طبق معمول توصیه‌هامو شروع می‌کنم: یادتون نره اول در بزنین، بعد سلام کنین. البته با این رفتارم همیشه تو جدلم. نمیدونم چرا از کوچیکی عادت کردم بهشون بگم سلام یادتون نره یا آقا باشیدا چون محمدحسن شکل و شمایل زیاد درمیاره. برعکس همه که می‌گن رفتار بچه رو بی‌خیال؛ بزرگ می‌شن، درست می‌شن، من نسبت به این رفتارای خودم همیشه گفتم: بی‌خیال؛ بزرگ شم درست می‌شم.

می‌رن داخل. آرایشگر هم چون ما جزو مشتری‌های ثابت‌شیم، بعد از سلام با خوشحالی می‌گه اول کی‌ می‌یاد بشینه؟

معمولا دعواهاشون رو سرِ این قضیه تو خونه می‌کنن. یکی‌شون می‌ره جلو و آرایشگر دست می‌زاره روی شونه‌ش و تخته بزرگی رو روی دسته‌های صندلی می‌زاره و بغلش می‌کنه و می‌زاره رو تخته.

نمی دونم چرا بچه‌ها معمولا اولین کاری که بعد از نشستن رو تخته می‌کنن اینه که از تو آینه منو ببینن.

  Comments ()
لبانِ حوا by: حُسنیه

رایج‌ترین ارز جهان است

به‌جای پول

باید یک‌دقیقه لب روی لبانشان گذاشت

 

  Comments ()
بُدو by: حُسنیه

توی سالن دانشگاه یه یادداشتی نوشته که من هربار بااینکه صددفعه خوندمش، می‌ایستم جلوش‌و می‌خونمش و بااینکه می‌دونم آخرش چی می‌خواد بگه اما تک‌تک کلماتش‌و می‌خونم تا برسم به آخرش:

هرروز صبح توی آفریقا یه غزالی وقتی خورشید طلوع می‌کنه، شروع به دویدن می‌کنه، می‌دونه باید سرعتش از یه شیر بیشتر باشه تا کشته نشه.

هرروز صبح توی آفریقا یه شیری وقتی خورشید طلوع می‌کنه، شروع به دویدن می‌کنه، می‌دونه باید سرعتش از یه غزال بیشتر باشه تا از گرسنگی نمیره.

مهم نیست غزال باشی یا شیر؛ با طلوع خورشید دویدن رو آغاز کن.

 

  Comments ()
مادر ِ درس‌خون by: حُسنیه

درس می‌خونم

درس می‌دم

درس می‌پُرسم

  Comments ()
کلاه‌قرمزی by: حُسنیه

وقتی برنامه‌ی فیتیله داشت انیمیشنی از امام جعفرصادق پخش می‌کرد و بچه‌ها محو تماشای غریبه‌ی پُرنوری بودن که آخرِ شب برای ندارها یه کیسه غذا می‌بره و هر شب هم بچه‌های اون خونه منتظرن تا اون غریبه برسه و وقتی امام در می‌زنه و می‌ره، صدای یکی از بچه‌ها از تو خونه میاد که دیدی گفتم میاد، امشبم اومد...

یاد کلاه‌قرمزی می‌افتم

دوساله یکی با صدای کلاه‌قرمزی تماس می‌گیره و با بچه‌هام از هر دری صحبت می‌کنه. خواست ناشناس بمونه و اصراری نکردم. اما دو ساله با صدای خودِ کلاه‌قرمزی باهاشون صحبت میکنه؛ از درسشون چطوره و شعر و قرآن جدید چی یاد گرفتن و تکواندو رو تا کجا پیش رفتن تا مامان رو که اذیت نمی‌کنن و این‌حرفا....

بچه‌ها بعد از هر تماسش انرژی‌ی می‌گیرن غیرقابل وصف. تکونی می‌خورن عجیب. پسرای خوبی می‌شن که دیدن دارن....

هرزگاهی که موبایلم زنگ می‌خوره، چه وسط تماشای فیلم باشن و یا نوشتن مشقی، نگام می‌کنن تا متوجه بشن کلاه‌قرمزیه یا نه.

دلشون تنگ شده برات کلاه‌قرمزی. اما می‌دونم یه ساعتی از امروز تماس می‌گیری و یادآوری‌شون می‌کنی تولد مامانشونه و باید قُلّکشون‌و پاره کنن و مثل سال قبل لباس خوشگلی برام بخرن اما نباید من بفهمم.

نمی‌دونم کی هستی اما خواستم بگم من‌هم منتظرم امشب....

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه