حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
توی دلم فاطمیه گذاشته‌اند امروز by: حُسنیه

و درد ِ کوچه و چادرنماز وقتی‌ که...
و سوز ِ ناله‌ی زن جانگداز، وقتی که...
که لرزه‌های زمینی به روی شانه‌ی مرد
و آنهمه تب و سوز و نیاز وقتی که ...
که "سعی"‌های "صفا" بردنش چه حجی شد
در آستانه‌ی در بی‌جواز وقتی که ...
چقدر غصه ظریف است مثل بانویی
که خم نشد کمرش بعد ِ ... باز وقتی که ...

.

.


  Comments ()
آدم by: حُسنیه

اما

تا آن‌شبی که حوّا کنارش بود

از سیب بیزار بود

  Comments ()
سیب همان حوّاست by: حُسنیه

حوّا رفته بود سفر

آدم هوس‌ش را داشت

شیطان اغوایش کرد

...

سیب همان مزه‌ی حوّاست

  Comments ()
آدم و حوا by: حُسنیه

یک‌زمانی فکر می‌کردم باید توی تاریخ سرکی بکشم تا عاقبت مادرایی که ازدواج نکردن‌و بفهمم تا یه‌چیزایی دستم بیاد. اما امشب می‌گم اصلا لازم نیست همچین تفحصی داشته باشم. من فقط مادری‌کردن بلدم. من برای مادری کردن به‌دنیا اومدم اصلا نه چیز دیگه‌ای. زوری که نیست وقتی لذت دیگه‌ای رو بهت سازگار نکردن، نکردن خب. آره؛ نکردن. بشین مادریت‌و بکن.

 

 

  Comments ()
اللهم إنی أسئلک‌الأمان by: حُسنیه

امان بده شعر...

باید شال و کلاه کنم

بچه‌ها رو بیارم از مدرسه

  Comments ()
کاردرمانیِ اجباری by: حُسنیه

زیاد تجربه‌ش کردم

خوب یا بد، اینم یه‌جور مداواست

 

 

 

  Comments ()
تب by: حُسنیه

تب
یعنی
آنقدر داغ
که حتی نتوان با نوازش
خنک شد

  Comments ()
تبم بالاست آقا by: حُسنیه

تب یعنی شعبه‌ای از جنون

هذیون یعنی شعبه‌ای از شعر

...

ببرِ وحشی فقط کم داشت آهو

  Comments ()
از قانون‌های جامانده‌ی نیوتن by: حُسنیه

تشنگی ضربدر تشنگی= داغی

داغی ضربدر داغی= ذوب‌شدن

آب شدن

سیراب‌شدن

 

  Comments ()
از خاطرات آخرین جلسه‌ی دادگاه by: حُسنیه

دو سه نفری می‌شن. چادر رنگی گلداری سرشونه و خیلی مشخصه اهل روگیری هم نیستن چون جلوی دهنشون‌و با چادرشون گرفتن و لبشون‌و پوشوندن. نمی‌دونم چه حسیه که توی بعضی از زن‌ها وجود داره حجاب رو تو قسمت لب می‌دونن.

شجاعت گناهِ کرده‌شون‌و هم ندارن. مدام سرشون پایینه. نمی‌دونم جرمشون چیه که توی حیاط دادگاه‌ن. فقط می‌دونم غم نمی‌دونم به کجاشون رسیده که کلی تو چهره‌شون چین‌ه.

داداشم که دوشادوشم ایستاده، طوری‌که صدای ضربان قلبش‌و می‌شنوم_ من همیشه روزای دادگاه صدای ضربان قلب داداشمو می‌شنوم_ میگه: ما چرا نزدیک اینا باید باشیم؟ اینا رو از زندان آوردن و من حتی به داداشمم فقط نگاه می‌کنم. من کلا از یکی دو روز مونده به دادگاه صم‌بکم می‌شم و فقط نگا می‌کنم به همه‌چی. کلی هم پرُ از حرفایی می‌شم که دلش نمی‌خواد صدایی ازش دربیاد. گاهی که جیغ و فریاد می‌شنوم، واقعا می‌خوام پشتشون دست بزنم و نگاشون کنم تا بفهمن اونا دیگه از چی درست شده‌ن که می‌تونن توی این فضا حرف که هیچ؛ جیغ بزنن و فریاد.

صدامون می‌زنن. دیگه نمی‌تونم به نگاهم به آدما و زن‌ها ادامه بدم. هروقت می‌اومدم دادگاه، برعکس همه که سرشون پایینه یا دارن با بغل‌دستی حرف می‌زنن، یه‌جور حالت زل‌زدنی به همشون داشتم. به تمام حرکاتشون. به تمام نگاه‌هاشون. یه‌جوری خیره می‌شمشون و با نگاهِ پُر از حرفم با همه‌شون ساکت‌م. بخاطر این رفتارم خیلی توی دیدم؛ خیلی هم توی دیدم. اینو از نگاه مردای دور و بر و سربازا می‌فهمم. من خیلی می‌فهمم. من از نگاه آدما همه‌چیزشون‌و می‌فهمم. ...

حالا باید تو سالن خاصی منتظر می‌موندیم. توی اون سالن احدی نباید موبایل داشته باشه. اما دلم بی‌قیدی خواست، دلم هوای نفرت داشت از هرچی مردِ و از هر چی مردِ قانونه. گوشیمو سایلنت کردم‌و و یواش گذاشتم تو جیب سمت راستیه شلوار لوله‌ تفنگی‌م.

سرباز خواست موبایلا رو بگیره. داداشم می‌گه تو ماشینش گذاشته و نیاورده و من‌هم نگاش می‌کنم و خیلی قاطع می‌گم نیاوردم.

تو همون سالن خاص هم آدمای خاصی‌ان. شروع کردم به نگاه‌کردن. برای هرکدوم جرم تخمین زدم. با خودم می‌گفتم به این آقا میاد مشکل اخلاقی داشته باشه و خانومشم اون عینکیه‌س که داره با مادرش حرف می‌زنه و یه‌جورایی بی اهمیته به همون آقاهه. یه بچه دارن لابد و می‌خوان ازین مشکل اخلاقیه استفاده کنن و بچه رو ندن. اما این پیرمرد هفتادساله لابد می‌خواد نامه‌ی بچه‌یی، دوستی، فامیلی رو نشون بده. بعیده خودش مشکلی داشته باشه.

سربازای توی سالن هم خاص‌ن. جز یکی‌شون بقیه موبایل ندارن. اون یکی هم دو سه باری گوشی‌ش رو نگاه انداخت و جمع تو سالن رو نگاه می‌کرد. بعد خیلی آهسته اومد طرف‌مون. حالا من دارم راه‌رفتن‌ش به سمت خودمون‌و می‌بینم و دائم تو ذهنم می‌گم: چکارمون داره، دیگه جایی نیست رد بشه که، الان می‌خوره بهمون...

درست حدس زده بودم، اتفاقا با داداشم کار داشت. گفت یه‌لحظه تشریف بیارید تو نمازخونه. من با تعجب نگاش می‌کردم. اونم نگاهی انداخت و با داداشم رفت. وقتی اومدن، هنوز با هم بودن. داداشم درگوشم بهم می‌گه موبایل همراته؟ می‌گم چطور؛ من‌که دستش نزدم؟ اصلا انتظار نداشت بگم آره. با ناراحتی نگام می‌کنه و میگه آخه چرا؟ این سربازه به گوشیش اخطار داده شده؛ فهمیده. سربازو نگا می‌کنم، جیب لباسش نوشته‌س: «ش.کوهستانی». سربازه هم نگام می‌کنه و می‌گه یواش برو نمازخونه و خاموشش کن. حتی سایلنت هم نباید باشه. برو اونجا که آنتن نمی‌ده تا نفهمن وگرنه برات گرون تموم می‌شه.

حالا منم شجاعت کارِ کرده‌مو نداشته‌م. خاموشش کردم و برگشتم. نگام کرد و نگاش کردم و خیلی زیرِ لبی گفتم ممنون‌م. لبخند زد.

پیرمرد ِ هفتاد ساله رو صدا زدن. جمعی که شاکی و متهم و وکیل بودن هم هرکی از هرجایی که نشسته بود پا شد و همراش رفت. دیگه باید به حسم شک می‌کردم، اونهمه آدم بااین بودن و من نفهمیدم. صدای قرائت لایحه و حکم و صدای متهم و گریه‌ی زن جوونه عینکی... گیس‌کِشی و ...

فشارم افتاد وقتی با حالت گیس‌کِشی بیرونشون کردن، سربازا اومدن، قاضی داد می‌زد ببرین‌شون....

صدام برای اولین‌بار دراومد بلأخره؛ به داداشم گفتم منو مُرده فرض کن دیگه. من نمیام داخل وقتی صدام زدن. ....

گذشت.

بادِ چادر رو برای همون‌وقت نوشتم.

 

 

 

 

  Comments ()
لذت مادرانه by: حُسنیه

ناهارم آماده‌س

حمام هم رفتم

موهامو شونه کردم

لباسی که دوست دارین‌و پوشیدم

حالا زود بیاین از مدرسه

پسرایِ من

  Comments ()
شما رو به‌ خدا کمکم کنین by: حُسنیه

کسی ندید زنی رو که نمی‌دونست به‌کدوم سمت می‌ره اما فقط می‌ره؟ زنی رو ندیدین که با اشک چادرش رو روی سرش جابجا کنه و پاشنه‌های نداشته‌ی کفشش روی سنگ فرش‌های پیاده رو خط بکشه؟ زنی که با یه سررسید کوچیک و یه خودکار آبی تو دست...راستی تو دستهاش‌م النگو نبود و گوشه‌ی خط چشمش رو هم کج کشیده بود...

حتی بوی تنش رو هم خوب یادمه؛ داد می‌زد که از آغوش مردی اومده بود که تنش، بوی زندگی می‌داد ولی کنجکاوم خوب، خوب که بوش کردم، فک میکنم به آغوش تخت‌ی می‌رفت که پر از خیال‌های بی‌سره! من از امشبش می‌ترسم آدما...

کسی اون‌و ندید؟

رُژ ِ لبش رو پیش‌م جا گذاشته....

  Comments ()
زن اگر درَّنده شود... by: حُسنیه

بدجوری

توی لاک‌ش فرو می‌رود و ساکت می‌شود

....

این خصلتش از قانونِ وحش جا مانده.

 

  Comments ()
مخاطِ بینی by: حُسنیه

توی بینی مایعی وجود داره که اسمش مخاطه، .و وقتی ما نفس می‌کشیم، گرد و خاک‌هایی که تو هوا هستن، به‌این مایع می‌چسبن و نمی‌زارن این میکروبا برن تو شکممون و داخل بینی‌مون تبدیل به آشغال می‌شن. اگه با دستمون اونا رو دربیاریم، اون میکروبا دستمونو مریض می‌کنن، بیماری پوستی می گیریم.

فهمیدین؟

...

یعنی نفهمیدین؟

یکی از پسرام با تعجب: چرا! فقط اسم اون مایعه رو یادم رفت

......

 

 

پیام اخلاقی: برای آموزش هر نکته‌ی اخلاقی به فرزندانتان، از راه علمی وارد شوید.

 

  Comments ()
پلاک by: حُسنیه

مادر

هرصبح آرایش می‌کند

و پستچی دستکش‌هایش را درمی‌آورد!

لطفا

همینطور نامه‌هایت را برای پلاک 20 بفرست

من در پلاک 19 عاشقت می‌مانم

 

  Comments ()
مداح کوچولو by: حُسنیه

ببین باباجون که این دشمن پَست   دست ِ من و عمه زینب و بست

اگه نمی‌تونم باهات حرف بزنم     آخه یه دشمن زد و دندونم شکست

....

هنوز صدای ِ مداحی محمدحسین‌َمو سر ِ صف از پشت میکروفون مدرسه دارم می‌شنوم.

 

 

  Comments ()
وای اگر حوا در بساطش میوه‌های سفت داشت by: حُسنیه

پدرت

آدم

عاشقِ میوه‌های سفت بود...

تو اما

تاوان چه را پس می‌دهی؟

 

 

  Comments ()
ما رأیت إلا جمیلا by: حُسنیه

«من ما رأیت إلا جمیلا» های زیادی رو تو سه سال گذشته تجربه کرده‌م. یکیش امروز؛ ساعت 7 دو تا ساندویچ پنیرخامه‌ای با گوجه درست کردم و گذاشتم تو کوله‌م. بچه‌ها رو هم بیدار کردم و بعد ازینکه یه استکان چایی بهشون دادم، مثِ یه خونواده‌ی سه نفره راهی بیمارستان کودکان شدیم؛ شادی ِ باهم‌بودنمون توصیف نشدنی‌ه.

امروز فهمیدم حتی بیمارستان‌رفتنمون هم زیباست....

  Comments ()
... by: حُسنیه

دبیرستان و پیش‌دانشگاهی‌مو توی قم گذروندم. مسیر دبیرستان حضرت خدیجه، خط واحدی نداشت و ساعتهایی هم اصلا تاکسی نبود. سعی می‌کردیم اگه قراره غیر از تاکسی، سوار شیم، حداقل دو سه دختری باشیم.

یه‌روز که بارون شدید می‌اومد و تا مغز استخونمون یخ زده بود و ماشینی هم نبود، یه ماشین شخصی که پیرمردی راننده‌ش بود، نگه‌داشت. انگار بابابزرگمونو دیده بودیم. با خوشحالی و احساس امنیت سوار شدیم و نشستیم و به گرمای ماشینش پناه آوردیم.

اما

تا آخر مسیر، صلوات فرستادیم تا سالم برسیم مدرسه، از بس چشاش تو آینه عقب رو می‌پایید.

....

روز بعد ماشین شخصی که اتفاقا شیشه‌شم دودی بود و راننده‌ی خیلی جوونی هم داشت، نگه‌داشت، واقعا ترسیدیم. هم یخ زده بودیم هم دیرمون شده بود. انصافا با ترس و لرز سوار شدیم. اولین پیچ رو که رد کرد و از دور گنبد و حرم رو دید، دستش رو گذاشت روی سینه‌ش و سرش رو خم کرد و گفت: السلام علیک یا فاطمة‌المعصومه...

....

 

  Comments ()
یکی از زنان ِ ابلیسم by: حُسنیه

نخواه حیثیت‌م را ترانه بنویسم

جهان

هنوز

اسیر ِ

هوای ِ چل‌گیسم

سوال کرد:

شما از کدام ایل و تباری؟

نوشتم:

آه...

یکی از زنان ِ ابلیسم!

  Comments ()
مامان ِ دوقلوها by: حُسنیه

نمی‌دونم جای دیگه‌ای غیر از شمال هم این اعتقاد رو دارن یا نه. اینجا می‌گن کسی که دردِ کمر داره و از درد ِ کمرش‌م ناله داره، اگه زنی که دوقلوی پسری زایمان کرده، لگدی به پهلوش بزنه، خوب ِ خوب می‌شه.

من اصلا این جریان‌و نمی‌دونستم. یه‌روز برای مامان مهمونی میاد و منم طبق معمول مشغول کارای خودم تو اتاق. اما مامان اومد اتاقم و گفت بیا این خانمه کارت داره. می‌گم کیه. می‌گه تو نمی‌شناسی، اهل محله. بیا برات توضیح میدم. میرم و برام همین مطلب رو توضیح می‌دن.

من اما با کلی قیافه‌ی تمنا که: نه، من این‌کاره نیستم و نمی‌تونم ضربه بزنم و این حرف‌ها و اون خانم هم با کلی اصرار که قبلش این جمله رو بخون و بزن به اینجای پهلو و این حرف‌ها.

کارم به خنده می‌رسه که ای بابا. اصلا این حرف‌ها چیه و اون خانم هم بیاد فلسفه‌ش رو برام بگه که این اعتقاد از کجا آب می‌خوره و خاندانش با این اعتقاد از لگد ِ مادر دوقلوهای پسر چه‌قدر خوب شدن و این حرف‌ها

هی هردفعه می‌گفت نه اینطوری نباید بایستی، دستتو نباید به دیوار بذاری.... خلاصه من زدم، نه یه‌بار. سه‌بار.

 

 

  Comments ()
نارنج ِ دار ِ بِن by: حُسنیه

مامان و خاله‌م تو زمین بابابزرگم شروع کردن به پرورش سبزی. عاشق این کارن. شیفته‌شن. من‌م. خاله‌م اما یه روز با شیطنت بهم گفت: همه کارای مربوط به باغ رو خودم می‌رسم، مامان‌ت که بیاد باغ، مشتریا می‌برنش زیر ِ درخت‌ِ نارنج.

با ترس و تعجب می‌گم چرا اون‌جا؟ می گه چه می‌دونم والا. می‌گم: مامان! خاله‌جون چی می گه؟

مامانم می‌خنده و نگاه‌م می کنه، ازون نگاها که تا عمق چشمام میره و می‌گه چن‌باریه که آدمای مختلفی میان و بهم می‌گن حاج‌خانوم یه‌چن‌لحظه کارت داریم. وقتی می‌گم بفرمایید. می‌گن نه، اگه ممکنه بریم زیر درخت نارنج. یا به اصطلاح خودمون: نارنج ِ دار ِ بن.

خودمم اولین‌بار با ترس همراه یکی‌شون رفتم. زیر اولین درخت نارنج که رفتیم، میگم بفرمایید، اینم درخت نارنج. می‌گه نه. اشاره می‌کنه به درخت نارنج عقب‌تر و بزرگ‌تر و می‌گه بریم اونجا.

با خنده به مشتری می‌گم، دارم می‌ترسم ازتا، کجا می‌بری منو. وقتی می‌رسیم می‌گه یه شاخه از درخت بکن و بده دستم. می‌گم مال خودت، قابلی نداره که. خودت بکن. می‌گه نه. بعد یواش در ِ گوشم می‌گه: خواب دیدم باید از دست شما این شاخه رو بگیرم..... تا الان چن‌نفری میان و اینطوری می گن و میرن.

هیچی نمی‌تونم بگم. فقط به چهره‌ی مهربون و زیباش خیره می‌شم.

  Comments ()
تکیه‌گاه by: حُسنیه

 

تقریبا اکثر آدمای منتظر تو سالن مطب، غرق دیدن ِ دوقلوهام‌ن. دوقلوها هم غرق خوندن روزنامه‌ی روی میز. وقتی نوشته‌‌یی که بدون حرکته رو می خونن، شدیدا آدمو به ریسه می‌ندازن. خانم کناری تکونم می‌ده و می‌گه برو اونجا بشین. می‌گم من؟ سریع خانم روبرویی می‌گه نگفتم که بیاد اینجا، گفتم صداش کن کارش دارم. نگاش می‌کنم، با نگاهم می‌گم جانم؟ می‌گه مامان دوقلوهایی؟ می‌گم آره. می‌گه ببخش که پرسیدم اما دخترم اصرار داشت؛ برا خودت اسپند دود کن، اصلا بهت نمیاد....

همه هم‌چنان می‌خندن از مطالعه‌ی دوقلوها. من دارم به جواب آزمایششون فکر می‌کنم. اذون هم داره می‌گه. به‌زور جلو خودمو می‌گیرم بغضم نترکه...

 

موقع برگشت، یه‌سر می‌ریم سوپری کنار مطب، بچه‌ها پسته می‌خرن، موقع حساب‌کردن، آقایی سلام می‌کنه. برمی‌گردم، احوالپرسی می‌کنه. من فقط با تعجب می‌گم سلام. اصلا یادم نمیاد کجا دیدمش. کی ممکنه باشه خدا؟ می‌گم می‌شناسمتون؟ می‌خنده و می‌گه سه‌روز قبل راننده آژانستون بودم....

 

از همون آژانس، ماشین می‌گیریم. یه راننده‌ی دیگه نوبتشه. مداحی گذاشته. من فقط می‌دونم نمی‌تونم بشنومش. توانش‌و ندارم. خسته‌م؛ بفهم آقای راننده، خاموشش کن. تازه از فردا باید مداوای جدیدی رو شروع کنم. اصلا  آدم بدون ستون و تکیه‌گاه داغون می‌شه؛ دقیقا داغون.

یهو یاد ِ خدا افتادم. غصه نباید بخورم. هست، می‌دونه، می‌بینه. من کاره‌ای نیستم.

 

 

 

 

 

  Comments ()
املا می‌نویسم، پس هستم by: حُسنیه

می‌خنده و می‌گه یه غلط داری مامان. اتوبوس رو نوشتی اُتُبُس.

از اول مهر قرارمون این بود که یه‌شب درمیون از درس جدیدشون بهم املا بگن. امشب هم نوبت املانوشتن من بود. عمدا کلمه‌یی رو غلط می‌نویسم. جالبش اینه که موقع تصحیح‌ش خنده‌ش می‌گیره.

از تمام حُسن املانوشتن مادرانه که بگذرم، نمیشه از جمله‌یی که زیر نمره، اونم تو دفتر خودشون برام می‌نویسن گذشت. این جمله‌ها هزار و یک معنی داره. دقیق حس ِ اون لحظه‌شون رو به مادر می‌رسونه، امشب نوشتن "مادر خوبم هواست رو جمع کن اما باس ِ دقتی که داشتی ستاره می‌کشم برات."

حالا باید یادم باشه وقتی به درس "حا" رسیدن، بنویسم هَواست، نه حَواست. ببینم چقدر میِخندن.

 

 

  Comments ()
باد ِ چادر by: حُسنیه

یقین دارم به گلستان‌شدن آتیشی که برای حضرت ابراهیم درست شده بود. من یقین دارم اینو با تک‌تک سلولم.

شده گاهی حس کنین خدا دستشو رو سرتون گذاشته تا به همه بفهمونه احدی حق نداره به این فرد آسیب برسونه؟ شده گاهی حس کنین انگار خدا دستشو گذاشته رو سقفی که تو توشی تا به برکت دستش فقط خوشی و لذت ارمغانت بشه؟

 تو بدترین شرائط موقعیتی و روحی بودم و آماده‌ی هرگونه فشار و تنش، یهو همون دست رو با تک‌تک سلولم حس کردم و با دوتا چشمام دیدم گلستان‌شدن رو.

من اعتراف می‌کنم بااینکه چند روز از زیارت حضرت معصومه‌م نمی‌گذره، دلم امشب ضریح‌شو خواست. که بغلش کنم، که پنج انگشتمو بذارم لای ستونش و چنگ‌ش بزنم.

دیوانه‌وار دیوار کنارمو دست می‌کشیدم و نگاهش میکردم و می‌خواستم ضریح جاش باشه. من ضریح می‌خواستم. من مدام لبریز یافاطمه‌‌ی زهرا رو از ذوق و شوق صدا می‌زدم. بی‌اختیار دستم می‌رفت روی قلبم و چشمامو می‌بستم و باد ِ چادرش....

  Comments ()
Thor by: حُسنیه

خدای ِ رعده پنج‌شنبه.

خود ِ خود ِ پنج‌شنبه‌یی تو برام.

 

 

  Comments ()
خ.و.د.ا.ر.ض.ا.ی.ی by: حُسنیه

یکسالی می‌شود که هر چه می‌گوید و تجربه می‌کند را من قبل از او تجربه کرده بودم. هر دفعه هم می‌دانم دفعه‌ی بعد چه خواهد گفت و چه را تجربه می‌کند؛ هر دفعه‌یی که خودم مرحله‌ای از زندگی ِ جدیدم رو پشت‌ِ سر می‌گذارم؛ فقط کافی‌ست نگاهی به عقب بکنم، می‌بینمش. اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم او به خ.و.د.ا.ر.ض.ا.ی.ی تن دهد.

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه