حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
همیشه خبرهای بد، دُرُست‌ن by: حُسنیه

کوچیک که بودیم برنامه تلویزیونی می‌داد که نقش اولش "گالیوِر" بود. گالیوِر یه همراهی داشت که همیشه نفوس بد می‌زد. همیشه هم با لحن خاصی به گالیور می‌گفت: من می‌دونم تو موفق نمی‌شی.

یکی اینروزا مثل همین دستیاره گالیوِر "که نمی‌دونم اسمش چیه" مدام بهم می‌گه: همیشه خبرهای بد، دُرُست‌ه.

  Comments ()
غول by: حُسنیه

داستان ِ غول رو که براشون تموم می‌کنم

با نشئه‌یی که آدما فقط از غم و غصه‌شون اون شکلی می‌شن؛ می‌گه:

چرا غولا فقط سه آرزو رو برآورده می‌کنن؟

 

  Comments ()
عزیز ِ دوست by: حُسنیه

بعضی آدما رو دیدین که همیشه انگار یه‌قطره اشک ته چشماشونه؟ انگار همیشه یه دردی باهاشونه؟ انگار یه غمی چشیدن که این قطره اشک ازاون غم تو چشاشون جا خشک کرده و سرریز نشده؟ شاید روزها از اون حادثه‌ی محشر کبری‌ش بگذره، ماه‌ها هم؛ اما قطره‌ی اشک سر ِ جای خودش باقی بمونه.

این آدما رو اگه دیدین ظلم کنین، ستم کنین، نقطه‌ی حساسشون رو پیدا کنین و محبت کنین با ظلمتون، همون قطره‌ اشک ِ متاسفانه زیبا، بیاد و سرریز بشه.

اگه اون آدم از دوستاتونه که در حقش حتما این لطف رو بکنین. چون ناحقی از دوست دیدن، اشک رو یهو سراریز می‌کنه و این خیلی خوبه.


این نوشته بدجور مخاطب داره. یکی که نباید محبت کنه. یکی که داره با محبتاش زجر می‌ده، خجالت میده، خودکشی ِ شاعرانه می‌ده. نکن عزیز ِ دوست؛ نکن.

  Comments ()
پاشیدم‌ش by: حُسنیه

به بعضی از لحظات توی زندگی‌م که نگاه می‌کنم می‌بینم زیاد هم جای گریه نداشت و من مثل انار ترکیدم و بیخود هم دونه‌های اشک‌م رو ترکوندم. اما می‌دونم که گاهی اون‌قدر زمینه‌ی قبلی دارم و اون‌قدر بغضی که بیخ گلومه رو قورت دادم که تو یه لحظه‌ی نه‌چندان احساسی نتونستم بخورم‌ش. پاشیدم‌ش.

  Comments ()
جنگ ِ دائم by: حُسنیه

زجریه تو جنگ ِ دائم بودن اونم بدلیل تغییردادن سرنوشت.

از همه اونایی که درجه‌ی تحملشون از رده خارج می‌ره. نه می‌دونن و می‌تونن تحمل کنن؛ نه تحمل عوض‌نکردن چیزای عوض‌نشدنی رو ندارن؛ حتی به‌قیمت تو جنگ ‌دائم‌ بودن، می‌ترسم.

 

  Comments ()
بازی با روسری by: حُسنیه

تو خصلت دخترا و زن‌های قدیمی شمالی بود که تا بغضشون می‌شد، اول با گوشه‌ی پایین روسری ِ "همه‌رنگ اما با محوریت قرمز" شون بازی می‌کنن، بعد آروم قسمت جلوش رو می‌برن جلو دهن‌شون و گاز می‌زنن....

این‌موقع‌س که فقط خدا می‌دونه تو دلشون چی می‌گذره.

ریش‌ریش شد پایین روسری‌م.

  Comments ()
خواننده همیشه آخر ِ قصه رو می‌خونه.... by: حُسنیه

تمام مطالب این وبلاگ رو ساعتی قبل از پست‌شدن، با مداد ب 6‌م رو کاغذ می خوام بنویسم؛ بنویسم که نه، خطاطی بگم بهتره.

 

راستش ازینکه حرف‌هام رو مستقیما تایپ کنم متنفرم. همیشه همینطوری بودم. دیوانه‌وار احساس می‌کنم بین دهنم، دستمو قلمم نوعی ارتباط وجود داره. وقتی رو کاغذ می‌نویسم احساس می‌کنم کلماتم از سرانگشتام رو کاغذ جاری می‌شن.

 

حرکت می‌کنن با فرمان مخاطب ذهنی‌م. گفتم مخاطب ذهنی؛ راستش من بی‌شرمانه معتقدم مخاطب ذهنی هر کسی فقط یه‌نفره، هر اثری فقط برای یه‌‌نفر خلق می‌شه. اصلا هر کسی تو ذهن خودش فقط برا یه‌نفر می‌نویسه.

 

من هیچ‌کاره‌م. کاغذ و قلم و فکر و لبم، حسابی به بازی می‌گیرنم آنقدر که عاشقشون می‌شم. من ازین عشق‌ها می‌ترسم.

 

سرعت تایپ‌کردنمم زیاده، طوری‌که انگار موقع تایپ‌کردن از ذهنم جلو می‌زنم اما زمانی که با دست می‌نویسم، به همون سرعتی که فکر می‌کنم می‌نویسم.من عاشق خیلی چیزهای دیگه هم هستم. مثل نویسندگی.

 

  Comments ()
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه