حُسنیه
Contact me
My Profile
Blog Author(s) حُسنیه
Previous Months Home Archive شهریور ٩٥ شهریور ٩٤ امرداد ٩٤ اردیبهشت ٩٤ بهمن ٩۳ دی ٩۳ آذر ٩۳ شهریور ٩۳ امرداد ٩۳ تیر ٩۳ خرداد ٩۳ اردیبهشت ٩۳ فروردین ٩۳ اسفند ٩٢ بهمن ٩٢ دی ٩٢ آذر ٩٢ آبان ٩٢ مهر ٩٢ شهریور ٩٢ امرداد ٩٢ تیر ٩٢ فروردین ٩٢ اسفند ٩۱ بهمن ٩۱ آذر ٩۱ آبان ٩۱ مهر ٩۱ شهریور ٩۱ امرداد ٩۱ تیر ٩۱ خرداد ٩۱ اردیبهشت ٩۱ اسفند ٩٠ بهمن ٩٠ دی ٩٠ آذر ٩٠ آبان ٩٠ مهر ٩٠ شهریور ٩٠ امرداد ٩٠ تیر ٩٠ خرداد ٩٠ اردیبهشت ٩٠ فروردین ٩٠ اسفند ۸٩ بهمن ۸٩ دی ۸٩ More ...
      یخ ِ نُه ()
چادرِ رنگیِ مادر by: حُسنیه

دیروز سه تایی به دریا رفته بودیم. اولین‌بار در عمرمان بود که بدون داداشا و بابا و مامان و وسیله نقلیه شخصی سمت دریا می‌رفتیم. توی کوله‌ام یکی از سه ملحفه‌هامان را برای نشستن در ساحل گذاشته بودم. دریامان، پنج‌ساعتی طول کشیده بود و من کل پنج‌ساعت را در نزدیکترین فاصله‌ از آب دریا روی ماسه‌ها نشسته بودم که مبادا یک وقتی از دیدم خارج شوند. عین پنج ساعت، نگاه ازشان نمی‌شد برداشت. بلاخره دریاست و بی‌رحمی‌هایش. 


البته که توی این زمان برای خوردن دلسترِ خنک و شیرینی و سرزدن به من، چند باری از آب بیرون می‌زدند و ملحفه‌ را با خیسیِ تنشان، کثیف میکردند ولی کاری نمیشد کرد، ملحفه‌ی پر از ماسه را باید می‌شستم. شب که به خانه برگشته بودیم، ملحفه را برای شستن از کوله خارج کزده بودم. موقع خواب، دو ملحفه برایمان مانده بود. ملحفه کم آورده بودیم.

سریعا گفتند که اصلا به ملحفه نیازی ندارند و اصولا عادت به ملحفه موقع خواب هم ندارند و این شبها هم فقط چون ملحفه بود و منهم تنشان می‌کشیدم، قبول می‌کردند و هی تعارف که یکی را من استفاده کنم و دیگری را آن یکی داداش.  


تا اینکه چشمم خورد به چادررنگی‌ام که همیشه پشت در آویزان است. چادررنگی‌ای که هم با آن نماز می‌خوانم و هم برای سرزدن به طبقه پایینی‌ها، سرم می‌اندازم. توی همین نگاه و فکر بودم که گفتم خب چادررنگی‌امم هست، میشه بعنوان ملحفه استفاده بشه امشب. 

اسم چادررنگی را که آورده بودم، این دو نفری که تا دقایقی قبل میگفتند هیچ نیازی به ملحفه موقع خواب ندارند، برایش سر و دست شکاندند! حالت خنده‌داری پیش آمده بود که یادم نیست به پیروزی کدامشان ختم شده بود چون خوابم برده بود. اما الان که بیدار شدم و این دو تا هنوز خوابند، می‌بینم که چادررنگی‌ام، ملحفه‌ی حسین شده.

جالب است که این دو پسر نوجوان هم از نوستالژی چادررنگیِ مادر سر درمی‌آورند...
 

  Comments ()
یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد by: حُسنیه

دقیقا کِی و کی، داستان‌خوانی رو موقع خوابِ شب، برای بچه‌هاش رسم کرد و عمومیتش داد؟ دقیقا یعنی لذتِ خوندن داستان رو بعد از بیدارشدن بچه‌هاش موقع صب، توی رختخواب نچشید؟

ما که توی این دو شب، موقع خواب از خستگی بیهوش می‌شیم؛ از خستگیِ پیاده‌روی عصرگاهی و بازی شبانگاهی... با خستگی هم که فقط خواب می‌چسبه، نه چیز دیگه. عوضش صبح‌ها وقتی که سر حال بیدار می‌شیم،با همون چشم‌های نیمه باز و خمار، کتاب برمی‌داریم و غرق در داستان و موضوع نویسنده، مدتها توی رختخواب می‌مونیم و درمورد داستانش با هم حرف می‌زنیم. 

این تجربه رو الان توی 13سالگی پسرها بدست آوردم وگرنه تابه‌حال من‌هم جزو خونواده‌هایی بودم که شبها برای خوابیدن، کتاب رو برای بچه‌ها می‌خوندم، بچه‌ها هم همین ریتم رو دوست داشتن اما یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی چشید و پخشش کرد؛ لذتهایی مثل غرق‌شدن توی داستان کتاب، اونهم اول صبح.

 

  Comments ()
دریا رو بغل زده بودیم by: حُسنیه

از دریا برگشته بودیم.

از چهارساعت بی‌وقفه توی آب‌ شناکردن!

از چهار ساعت بی‌وقفه توی آب والیبال‌کردن و فوتبال‌کردن!

وقتی بعدش ساندویچ شامی‌هایِ خونگی رو با لرزیدن چونه‌ها لب ساحل خوردیم، سوار ماشین داداشا شدیم و هرکسی رفت خونه‌ش. ما سه تا هم.

انقدر خسته بودیم که تا لباسهاشون رو درآوردن، رختخواب پهن کردن. -البته پهن‌کردن رختخواب رو توی تمام این شبها بعهده داشتن، و همچنین جمع‌کردنش رو-. محمدحسن که ازبس دنبال توپ توی آب دوئیده بود، له‌تر از ما دو نفر بود. هر سه تا مون برعکس هر شب که ساعت دو می‌خوابیدیم، ساعت 11 شب خواب داشتیم. رفتم از یخچال ظرف میوه رو برداشتم. چهار پنج تا شلیل سبز بود و دو تا گلابی. نشستم وسطشون توی رختخواب. یکی یکی میوه‌ها رو خُرد می‌کردم و می‌دادم دهنشون. خودم هم دور هسته رو تمیز میکردم. سکوت قشنگی بود. دریا حسابی توانشون رو گرفته بود. درجه‌ای از بی‌توانی و خلسه‌ای که پر از لذت بود رو داشتیم تجربه می‌کردیم. وقتی شلیل رو قاچ می‌زدم و می‌دادم دست یکی‌شون، تا قاچ بعدی رو بزنم و بدم دست اون یکی، قبلیه سهمش رو خورده بود و بدون هیچ حرفی فقط نگاه می‌کرد و منتظر بود. هیچ تمایلی نداشتم که میوه‌ها رو یکدفعه توی بشقاب ریز کنم تا بدون انتظار و بدون معطلی میوه‌ رو بخورن و بخوابن. از دیدن چشمهای منتظر و نگاه خواب‌آلود و دستهای خسته‌شون لذت می‌بردم. لذت خیلی نویی بود. خیلی نو...

و امروزصبح ساعت 11 از خواب بیدار شدیم

دریایی که خواب و بیداری‌مون رو لذت‌بخش کرده بود، بغل زده بودیم و خوابیدیم.

 

  Comments ()
ما خیلی باحالیم، خیلی by: حُسنیه

خوشبختی یعنی اینکه بعد از مدتها کیف بزرگمو بخاطر گذاشتن آب و لقمه‌های خونگی پسرا موقع بیرون‌رفتن، به دست می‌گیرم

  Comments ()
من و دلتنگی به توافق رسیدیم by: حُسنیه

امیر رو دادگاه محترم به پدرش داده. طیبه روزهای خیلی سختی رو بخاطر جداشدن از پسرش سپری کرد. چند باری بعد از جلسات دادگاهش یکراست اومد پیش من تا کمی حرف بزنه و آروم شه. برام جالب‌ بود شنیدن کارهای دادگاهی‌ای رو که خودم اصلا تجربه نکرده بودم. یعنی برام عجیب بود هزینه‌هایی که طیبه برای دادن دادخواستهاش پرداخت میکنه. دادخواست طلاق، دادخواست حضانت، دادخواست نفقه... اوه.

توی دلم خداروشکر می‌کردم که وضع مالیم خوب نبود تا دادخواستی بدم که مجبور شم پله‌های دادگاه رو طی کنم. شایدم طیبه باید خداروشکر کنه که مشکل مالی نداره و مهریه‌ش رو گرفته و سود ماهانه‌ش برای اون ماه‌ش کافیه. و البته همیشه پای یه پدرِ حامی هم درمیونه. خدا حفظ کنه پدرش رو. اما هنوز نمی‌دونم اونهمه هزینه برای تمبر و دادخواستها حقیقت داره یا نه؟ دادگستری‌ها چه هدفی برای گرفتن این هزینه‌ها که حق یه مادر و همسر هست، دارن؟

حالا دو ماهی از تنهاییِ طیبه می‌گذره. شوهرسابقش خیلی آقاست. شاید تعجب کنید که لقب آقا رو بهش دادم. راستش من از دیدن بعضی مردها تعجب می‌کنم. چون بنظرم مردها در حالت کلی بی‌رحمند و ظالم و بویی از ترحم هم نبردند. ترحم، واژه‌ی مثبتیه، کی گفته ترحم خوب نیست؟ شوهر طیبه از همون دادگستری که امیر رو تحویل گرفت، دستش گوشیِ همراه داد تا با مادرش هر وقت که دلش میخواد تماس بگیره. طیبه توی چار پنج ساعتی که پیشم هست، دو سه باری صدای امیر رو می‌شنوه و با هم مرتب درحال پیامک هستن. کاری که من هیچ‌وقت تجربه‌ش نکردم.

یادمه اول ماه‌رمضان، موقع اولین افطار به پدر حسن و حسین پیامک دادم. مهربانانه آرزوی قبولی طاعاتش رو کرده بودم و خواستم لحظاتی هم شده صدای بچه‌ها رو بشنوم. آخه بعد از تعطیل‌شدن بچه‌ها از مدرسه، هیچ راهی برای مکالمه نداشتیم و ناجور دلتنگ بودم. پدرشون وقتی متوجه شدن بچه‌ها ساعتهایی که توی خونه تنها میشن، با من تماس می‌گیرن، اولتیماتوم داد و همون یه راه رو هم از دست دادیم. اما فکر می‌کردم روزه‌داری و ساعت عرفانی افطار، دلش رو به رحم میاره و می‌پذیره که دل مادری، ولو برای ثانیه‌ای شاد بشه اما ... حتی شب‌های بعد هم، حتی شب‌های قدر هم...

شوهر طیبه ازدواج مجدد کرده و طبق تعریف‌های امیر از زندگی جدید پدر و همسر پدرش، خیلی بهشون خوش می‌گذره. داشتم فکر می‌کردم مردی که بلده چطور حواسش به مادرِ فرزندش باشه، معلومه شوهر خوبی برای همسر بعدیش هست، تعجب نداشت. و آیا پدر حسن و حسین که ذره‌ای مروت و دلرحمی نداشت، شوهر خوبی برای همسر الانشون هست؟

.

.

آخرین دیدارمون، سوم شعبان بوده. از اون زمان تاحالا هیچ‌خبری از بچه‌ها ندارم و خداروشکر که سلامتن. بی‌خبری هم گاهی خوبه.

دوهفته‌ی تابستونی‌مون در راهه. اول شهریور تا پونزدهم.

منم و برنامه‌ریزی غذاهایی که میخوام براشون بپزم. منم و سینما و تئاتری که می‌خوام باهاشون برم. منم و جیگرکی‌ای که فقط با حسن و حسین می‌رم...

 

 

 

  Comments ()
بُقچه by: حُسنیه

همیشه یاد گرفته بودم که لباسهای زمستونه رو توی تابستون، درون روسری‌ای ببندم و بگذارم کنار.

همیشه یاد گرفته بودم که لباسهای تابستونه رو توی زمستون، درون همون روسری ببندم و واگذارش کنم به فصل‌ش.

اینجا به اون روسری می گن: بُقچه!

وقتی که هجرت رو توی تقدیر پسرا نوشتن، لباسشون تا یکسال توی اتاقشون آویزون و تاشده توی کِشو بود تااینکه جز دو دست لباس ورزشی‌ای که مال زمان فوتبالی‌بودنشون بود و دو تی‌شرتی که احتمال می‌دادم همچنان تا دو سالی اندازه‌شون باشه، بقیه رو توی بُقچه‌ای بستم و دادم به خانواده‌هایی که نیاز داشتن. حالا دست به دست شده و من توی جاهای مختلفی از شهر، اون لباسها رو تن بچه‌ها می‌بینم. اون لباسها طوری توی ذهنم حک شده‌ن که برای لحظه‌ای نمی‌تونم وقتی می‌بینمشون، جلوی مات‌موندنم رو بگیرم. انگار خود پسرام هستن که توی سطح شهر، کنار خانوم و آقای دیگه‌ای نشسته‌ن و راه می‌رن.

حالا که خواستم لباسهای زمستونی‌م رو توی بُقچه لباسهای تابستونی ببندم. اشتباها بقچه‌ی حسن و حسین رو گرفتم. وقتی گره‌اش رو باز کردم، دیدم لباس ورزشی و تی‌شرت و جوراب فوتبالی و مچ‌بند پسرهاست... اشتباهِ خوبی بود. چون تی‌شرت ورزشی رو گذاشتم توی کوله‌م که توی دیدار این‌دفعه با خودم ببرم. پسرهام همیشه عاشق تی‌شرت فوتبالی‌شون بودن که شماره‌شون پشت لباس حک شده بود.

الان دارم مرور می‌کنم؛ بُقچه‌ی قهوه‌ای، بقچه‌ی لباس حسن و حسینه. بُقچه‌ی سفید، بُقچه لباسهای زمستونی من.

 

 

 

  Comments ()
پسر کو ندارد نشان از مادر! by: حُسنیه

«پسرک ماهی‌گیر توضیح داد: "بدیِ کار این است که ما آنجا که باید باشیم، نیستیم. آنجا همان‌هایی نشسته‌اند که جواز دارند.... برای ماهی‌گرفتن، آدم باید قبل از همه، دو چیز را بلد باشد: جا و طعمه. فرض کنیم که شما می‌خواهید یک قزل‌آلا بگیرید، باید اول فکر کنید که این ماهی کجا را از همه بیش‌تر دوست دارد. معلوم است آنجایی که بتواند خودش را در برابر جریان آب حفظ کند، دوم آنجایی که جریان آب زیاد است، چون یک عالم جانور با آب به آن‌طرف می‌آیند، بنابراین کمی پایین‌دستِ رود، پشت یک سنگ بزرگ یا بهتر از آنجا: پایین‌دستِ رود، پشت یکی از ستون‌های پل. ... یک مارماهی را می‌توانید با یک گیلاس بگیرید. ولی یک ماهی شکارچی، یک قزل‌آلا یا مثلا یک ماهی خاردار را باید با یک چیز جاندار بگیرید. با یک جشره یا یک کرم یا یک ماهی کوچولو. فکری کردم و گفتم: با یک چیز جاندار". »

.

حسین! می‌دانم. همیشه باید داستان را با زبان خودم برات تعریف کنم وگرنه مزه‌ات نمی‌دهد. باشد. یادت باشد کتاب "قولِ دورنمات" را اینبار برات همینطور پاراگرافی بگویم. همیشه سلیقه‌ی من و تو یکی بود و این خوب است. اینکه من رمان پلیسی دوست دارم و تو هم می‌دانی و بارها می‌گویی موضوعشو دوست داری‌، خوب است. فقط که نباید در شعر، شبیه هم باشیم، ها؟ امروز دفتر شعرت را که می‌گفتند! با خودم فکر می‌کردم حالا که برای خودت دفتر شعر داری و شعر می‌گی، اولین شعرِ زندگی‌ت رو به یاد داری؟ یا باز هم مزه‌ات نمی‌کند اگر به یاد بیاری و من باید برات بخونمش تنبل‌آقا؟ فقط موندم تو با این تنبلی‌ت چطوری غزل‌های منُ حفظ می‌کردی...

.

یکی نیست به من بگوید که چرا ساعتها داری فکر میکنی چه جایزه‌ای برای پیشرفت تحصیلیِ حسن‌ت بگیری؟ فقط کافی‌ست ببری‌ش شهرکتاب میدان سعیدی ...

 

 

 

 

  Comments ()
الکی‌های تلخ by: حُسنیه

وقتی نیستی، چقدر خونه سوت و کوره

.

.

.

الکی مثلا من زنِ خونه‌م

 

  Comments ()
← OLDER ENTRIES
Recent Posts چادرِ رنگیِ مادر یه لذتهایی رو باید توی 13سالگی تجربه کرد دریا رو بغل زده بودیم ما خیلی باحالیم، خیلی من و دلتنگی به توافق رسیدیم بُقچه پسر کو ندارد نشان از مادر! الکی‌های تلخ اصلا حسین... بازیِ بچه‌ی همسایه