يخ ِ نُه ()
استرسهای ساندویچی
by: ...

شب حواسم بود که برای فردا نونی توی یخچال ندارم تغذیهش کنم برای مدرسهی پسرا. بعد با خودم گفتم اینهمه ساندویچ خونگی و میوه میبرن، ایرادی نداره که یه فردا هزینهی دو تا کیک رو بهشون بدم تا از پدرِ مدرسهشون بخرن.
فردا که تو راه بیرونرفتن از خونه بودیم، مامان طبق عادت اکثر روزهاش، از خونهشون بیرون اومد و بوسیدتشون و از تغذیهشون پرسید. گفتم نون نداشتم، امروز بهشون پول دادم که کیک بخرن. نگران شد، گفت کیک که سیرشون نمیکنه، 5 زنگه، شوخی که نیست. گفتم نگران نباش، طوری نمیشه. به یکساعت نکشید. در خونهم رو زد. چادرمشکی به سر بود. گفت "مزاحم نیستم؟" کتابمو بستم و گفتم اصلا، داشتم برای امتحان میخوندم، بفرما. جایی بودی؟ گفت "مدرسهی بچهها رفته بودم".
یهو به جاهامون شک کرده بودم. تعجب کردم، گفتم "چرا؟ چی شده؟ یه ساعت پیش..." گفت "سیبزمینی سرخ کرده بودم و یه نون بربری گرم هم خریدم و براشون ساندویچ سیبزمینی درست کردم و بردم به مدیرشون دادم. مدیر هم درِ کلاسشون رو زد و به خانم معلم گفت یهلحظه دوقلوها رو بگید بیان. اونها هم اومدن و بهشون ساندویچا رو دادم". خیرهش شده بودم. من از مادریم، خیلی چیزها ازش کم دارم. خیلی چیزها...
پریروز رفتم کنارش تو باغ، داشت بوتههای گوجهش رو وجین میکرد. گفتم با دست جداشون میکنی؟ گفت "آره، راحت میان". منم شروع کردم کمکش. بعضیهاشون با ریشه کنده میشدن اما بعضیها هم نه. فقط ساقهش تو دستم می اومد. دلم گریه میخواست. از شب قبلش که پیامک کردن برای دو هفتهی دیگه آماده شو چون از حکم قطعی خبر دارم، نتونستم آروم باشم. مدام دارم گریه میخورم. سرش رو پایینتر گذاشت و گفت "باور نمیکنی که من از یه ماه پیش خواب ندارم. همش حس میکردم باز قراره اتفاقی بیفته". نگاش کردم. چینهای روی پیشونیش رو دیدم. بدتر از من بود، خیلی بدتر از آشوب درونِ من. خیلی بدتر از شبها و کابوسهای من از حکم قاضی...
دیشب قرآن کوچیکمون رو باز کرده بودیم دوباره. بچهها هجیش میکردن و من فقط آیهها رو نگاه. این قرآن، همون قرآن روی میز قاضیه. باید یادم باشه اینبار با قرآنم به دادگاه برم. باید یادم نره من مادرم و میتونم تا ناکجاها برای مادریم بجنگم. باید قرآن رو بدستم بگیرم و به قاضی بگم که بیدار بشه و دور و برش رو ببینه، اونهمه برگه رو بخونه دوباره، ببینه 5 سال راحت نیست، کم نیست، حالا نباید جدامون کنه.
...
ازدواج موقت با طعم ورمیشه کوکو
by: ...

خیلی دوسش دارن اما از اون غذاهای دردسرسازه برای من. وقت میبره ازم. شاید چون استرس ریزخوردنش رو دارم اینطور حس میکنم. ولی وقتی میبینم که خوب میخورن و بااشتها، انگیزهم برای پختش میره بالا. بسماللهی گفتم و عصر جمعهیی خودمو با ورمیشههای سوپ مشغول کردم. ورمیشهها رو مثل ماکارونی گذاشتم آبپز بشن و رفتم طبق قرار قبلی، تماسی رو با فردی بگیرم.
پروژهی "ازدواج موقتی" دستم افتاد که شب و روزم رو به خودش مشغول کرده. ابتدا بخاطر حق دبیریش پذیرفتم اما بعد اتفاقات جالبی افتاد که نتونستم پسش بدم و بگم خیلی انرژی میگیره ازم و نمیصرفه و بیخیال و اینحرفها.
پیاز رو رنده کردم و تخممرغی رو هم زدم، انقدر زدمش تا سفیده و زردهش مخلوط هم بشن. تو اوج آشپزی و صدای جوش ورمیشه، داشتم فکر میکردم چطور شروع کنم و از هدف خودم و مدیرم برای این موضوع براشون بگم. با خودم میگم حالا گزینههایی هست، فوقش نپذیرفت یا خواست وجههی اجتماعی و حساسبودن این موضوع رو بهونه کنه، از خیرش میگذرم.
طبق سنت همیشگیم به سُسش که همون سویاس، سبزی معطر و فلفل و دلمه اضافه کردم و تفت دادم. بعد توی قابلمه یه لایه ورمیشه ریختم. پیاز رنده شده رو بهمراه تخممرغ روش مخلوطش کردم تا غلظت کافی بدست بیاد. بعد هم مواد سس رو روش اضافه کردم. دوباره لایهی بالا رو هم ورمیشه گذاشتم. همونطور که با پیاز و تخممرغ همزده مخلوطش کرده بودم... سرخش کردم.
سخت بود، اولین تماس بود. نمیدونستم چه عکسالعملی درپی خواهد داشت. مطمئن بودم از من و شرایطم چیزی نمیدونن ولی همینکه خودم میدونستم کمی قاطی بودم. مصمم شدم. تماس گرفتم. خوب استقبال کرده بود. شاید همینکه مطمئن شد شصت و پنجیام! یعنی بچهم! و صرفا فقط یه سری عقاید شخصی نسبت به این موضوع دارم، پیچوند و به روی مبارکشون نیاورد که مخاطب من خودشون بودن برای گفتگو و گفت: " دوستانی که من میشناسم اهل عملند دخترم! اهل قلم نیستن"...
سخت بود. باز هم ترسیده بودم مبادا نتونم پشت و روش کنم. دیدم بشقاب گردی که اندازهی قابلمهم باشه ندارم، پلهها رو دو یکی کردم و بدو رفتم سمت خونهی زنداداشم، نشونهی قابلمهمو دادم و بشقابی رو گرفتم ازش، دوباره پلهها رو دویکی کردم و اومدم سراغ جیز و ویز کردن کوکوم. برش گردوندم. با تمام استرس و زحمتم، ریز خورد کمی. اما خوشمزه شده بود.
ازدواج موقت با این ریزمجموعههایی که براش ترسیم کردم، چقدر خوشمزه درمیان؟ اینهمه سختی و حساسیت اجتماعیش، به پختش چقدر میارزه؟ انگیزهیی مثل خوشاشتهایی بچهها رو داره؟

زنی با طعم لازانیا
by: ...
حالا باید کمی به هویت اسلامی زن بپردازم. جاش خالیه تو مقالهم. به انگشتان دستم رو کیبورد نگاه میکنم، خیرهشون میشم. چقدر بخار غذا زیباش میکنه. یاد غذای روی اجاق میافتم. نوشتن رو نیمه رها میکنم و سری به سُس لازانیام میزنم. تو این سه روزی که اثاثکشیمون تموم شده، سرحالتر از اونیام که بخوام تصور کنم. در ماهیتابه رو برمیدارم، سرمو می برم بالاش، چشامو میبندم و نفس عمیقی میکشم و بوی غذا رو قورت میدم. چشامو باز میکنم و با لبخند بهش خیره میشم. براش ناری ناری ناری ناری میخونم.
سیبزمینی رو بدستور محمدحسین ستارهای ریز میکنم و میریزم توش. درشو میذارم. چادر رنگیمو سرم میکنم و میرم سراغ جعفریهای تازهی باغچه. سوئیتم چون زیرشیروونی بحساب میاد، توی حیاطش دید داره، برای همین برای پهنکردن لباس و جاروزدن و سبزیچیدن، باید چادرمو سر کنم. تلاقی رنگِ خیلی زیبایی بود برام؛ رنگ زرد چادرم با سبزی باغچهی شخصیم. به دستام نگاه میکنم، خیرهشون میشم، جعفریها رو آروم میون دستام میسپارم، پا میشم از کنار باغچه. مستِ بوش میشم وقتی ریزش میکنم. درِ ماهیتابه رو برمیدارم. آمادهس. سبزیها رو میریزم روش، یه همِ ریزی میزنم و خاموشش میکنم. نوتبوکمو روشن میکنم دوباره، یادداشتمو دوباره میخونم، به گذشتهی تاریک تاریخ زنان میرسم، دست از تایپ برمیدارم. فکر میکنم که زنها گذشتهی تاریکی نباید داشته باشن. زنها حالشون خوب بود، زنها حالشون خوبه، زنها از هر عملی که خودشون انتخاب کنن، لذت میبرن، شادن، پس گذشتهشون روشن هم بوده، فقط فراموش شده، غفلت نویسندهها به اینجا رسوندتش وگرنه تاریخ، نسبت به زنان، خوشی هم داره. به لازانیام فکر میکنم، به مقالهم که بوی لازانیا رو گرفته. به بوی مقالهی روزنامهی روی میزم فکر میکنم، بو میکشمش، آره قرمهسبزیه، بوی مقالهی دیروز خبرگزاری زنان رو یادم میاد، آروم نبود، شاد نبود، از چشای مقالهش معلوم بود، سیگار رو برداشته وسطش و رفته جلوی پنجرهش...
سفره رو محمدحسن پهن میکنه، همون دور اول، براش زیاد میریزم تا حسِّ سیرشدن بهش دست نده. اینکه داره تپل میشه، نهایت لذتمه. لازم به تذکر نیست خودخواهم، که تپل می خوامش. من عاشق دستای تپلشم که شبها موقع خواب تو دستام گره میزنه. به 5 تا انگشت کوچیک تپلش میون غذا خیره میشم که جلوی چشام دارن مدام به حرکت درمیان و سمت دهنش میرن. صدام میزنه و میگه: ماماااان تموم کردم، خیلی خوشمزه بود. صدای دلقکبازیش میاد، همینطور میخونه برا خودش که: مامان دستت درد نکنه، چه غذای خوشمزهای بود.
شادم
حُسنختامِ سال 90
by: ...
عروسی پسرخالهم بود، بچهها همپای داییشون تو عروسی کمک میکردن. اصلا جزو مهمونا بحساب نمیاومدن که یهجایی، بشینن. کلا دمِ در بودن، یا میوهها رو تو ظرف میذاشتن، یا آشغالهاش رو جدا میکردن. کلا نگاه میکردن ببینن داییشون چیکار میکنه تا اونها هم انجام بدن. انقدر ساعتها همراه داییشون، مردونه پای کار ایستاده بودن که پسرخاله و شوهرخاله و خاله و پدربزرگم هرکدوم، جداگونه بهشون شیرینی میدادن. شیرینی نقدی البته. جز شوهرخالهم، بقیه بهشون نفری پنجتومن داده بودن. با علاقه و سروصدای آهنگ عروسی، اومده بودن دمِ درِ خانومها و گفتن منو صدا کنه یکی. رفته بودم دمِ در، دیدم دارن بپّر بپّر درمیارن که مامان کلی شیرینی بهمون دادن و پولهای دستشون رو نشون میدادن. خیلی بهچشمم میاومد. باورم نمیشد. گفتم کی داده اینا رو؟ داداشم منو از دور دید و میخندید و اومد جلوم و گفت: کمکم که میکردن، خالهجون اینا و بابابزرگ بهشون شیرینی دادن. گفتم: "وای خدای من! چه جالب. بچهها این پولهای خودتونه، بذارید تو جیبتون، آفرین". خوشحال بودن خیلی. تااینکه دو روز بعدش پچپچهای خندهداری میکردن. خواهرم میدونه پسرهام، عین خودم، حرف تو دلشون نمیمونه، برای همین مدام ساپورتشون میکرد که مبادا به مامان بگین. نهایتش هم دلشون طاقت نگرفت و گفتهن: امروز با خالهفهیم میخوایم بریم بازار. گفتم آره فهیم؟ چرا؟ بچهها خندیدن و گفتهن با پولهامون میخوایم یه چیزی بخریم که شما نباید بدونی. خواهرم داد کشید که بچهها....
شب با دو لباس متفاوت مجلسی برگشتن خونه. کادو نکرده بودن اما نایلکس زیبایی داشت. پلهها رو انقدر سریع اومدن بالا که زنگنزده، در رو باز کردم براشون. با خوشحالی گفتهن: مامان تولدت مبارک، ما نتونستیم تولدت چیزی بخریم و امشب خریدیم. خیلی لحظات جالبی بود. خواهرم بدو کرده بود سمت مطبخ که کبریت پیدا کنه و شمع رو روشن اما پیدا نمیشد. هی میخندید و میگفت مامان این کبریت کجاست؟
وقتی پوشیدم، انقدر به چشمشون زیبا اومده بودم که دهنشون باز مونده بود. حسن میگفت: واااای، مامان خیلیییی بهت میاد. خیلی قشنگت کرده. حسین میگفت مامان تو زیباترین مامان دنیایی... سعی کردم خجالت نکشم از حرفشون و طوری به وجد بیام که همیشه یاد بگیرن از زیبایی آدمهای دور و برشون تعریف کنن. داشتم فکر میکردم این روش چقدر برای آینده و ارتباط با همسرشون خوب میتونه باشه اگه مدام بهش بگن چقدر زیبایی تو این لباس...
از اونروزِ شاد خیلی نگذشته بود که سفر کاریم پیش اومد. بچههای نشریه، بدون اینکه کسی ساپورتشون کنه که لو ندن و بپّر بپّر نکنن، برای تولدم و تشکر، هدیهی خیلی بزرگی گرفته بودن. وقتی خیلی غیرمنتظره داشتن خبرش رو میدادن، وقتی خیلی غیرمنتظرهتر داشتم مطلب قاب رو بلندبلند میخوندن، اصلا سعی نکردم خجالت نکشم، دلم میخواست زمین باز بشه برای لحظاتی. اصلا سعی نکردم طوری رفتار کنم که باز هم شرمندهم کنن. به اشکهام اجازه دادم جای سوپرایز قبلی که گریه نکردم و سبک نشده بودم، هم بریزن. شونههام که تکون خورد، به خودم گفتم تو واقعا خوشبختترین آدم این دنیایی. قدر بچههاتو بدون، بچههات تو نشریه و پسرهای خوبت نوشجونت.
بخواب گلم
by: ...

این شبها توفیق اجباری بیدارم. خیلی ناشیانه خماری میکشم و سر از مونیتور برنمیدارم و از آشپزخونه هم بیرون نمیام تا پسرها خودشون بخوابن و منو کنارشون نبینن. بهشون گفتم: "دیگه باید خودتون شبها بخوابین، نه منتظر من باشین تا بیام بینتون و بغلم بزنین و خوابتون ببره". میدونم خیلی دیر شروع کردم ولی دلیلش نه جانداشتن بود و نه فراموشکردن، خودم با آرامش میخوابیدم اینطوری، که این دو تا فارغ از هزارسوی مشکلات روز، شب، درست بهپهلو و موازات و بغل من میخوابن، دست راست یکی و دست چپ اون یکی، محدودهی شکم منو پر میکنه تا خوابش ببره. پریشب؛ شبِ اول بهونه درمیآوردن، هر از چند دقیقهای با درماندگیِ مردونهیِ تمام، التماس میکردن که برم پیششون، خوابشون نمیبره. قبول نمیکردم. میگفتم: نه، خوابیدن سخت نیست، بینمونم که دیوار نیست. فقط تو رختخوابتون نیستم، بگیرید بخوابید لطفا. یهساعتی تو رختخواب نگام میکردن، میدیدن دارم تایپ میکنم هرزگاهی، حواسم پی نوشتن و خوندنی غرق شده لابد، فکر میکردن مطمئنا بهزودی تموم میشه کارم و میرم کنارشون. بعد از مدتی اما، به نتیجهشون که نمیرسیدن، میپرسید، دقیقا نمیدونم کدومشون بود که پرسید: مامان! شما چجوری خوابت میبره؟ به دروغ گفتم سعی میکنم به چیزی فکر نکنم. گفت منهم الان میخوام بخوابم و به چیزی فکر نمیکنم ولی اصلا خوابم نمیبره. گفتم محاله حسین، "یادم اومد، حسین بود"، بعدازظهر نخوابیدیم که شب خسته باشیم و زود بخوابیم، صبح هم که 6 پا شدیم، الان مغزتون خیلی خستهس و میخواد بخوابه، فقط کافیه چشماتو ببندی و اجازه بدیاستراحتش رو بکنه. بعد از یهربع که از این حرفم گذشت، خوابیدن، دوتایی، بی من. ولی هنوز عادت نکردن، الان دقیقا سه شبه که من نه میتونم درسی رو بخونم و نه کار عقبموندهیی رو انجام بدم، حسِّ متفاوتیه این شبها که باید هی چشمانتظاری بکشم تا خوابشون ببره تا با خیال راحت برم کنارشون بخوابم، البته الان به نیمساعت نرسیده میخوابن. یادم نره هیچوقت که این شبها، انتهای اسفنده سال 90 هست.
کودتا
by: ...
میگن انقد با پدرت بد نباش. میگن اون نمیخواسته بدبختت کنه، میگن خودت که الان بچه داری، ببین دوس داری بدبختیشون رو ببینی؟ پس هیچ پدر و مادری دوس نداره... میگم میفهمین یا نه، نه جثّه داشتم، نه تو فکر ازدواج بودم. مامان که دو سه خواستگار قبلی رو بدون اینکه بهم بگه، رد کرد. حالا همین رو که به بابا گفت، چرا باید میگفت بدیم بهتره؟ چرا ندید من کوچیکم و هنوز برای مسئولشدنم زوده؟ چرا ندید که سالها با هم مشکل سیاسی داشتن و سرِ قضایی سیاسی به قول خودشون، به خون هم تشنه بودن؟ چطور دلش اومد با بیرحمی تمام، بدون جواب مثبتگرفتن از من، سر سفره بنشوندم؟ خواست اتحاد بین دو گروه محل ایجاد بشه؟ خواست این نفاق با من ازبین بره که بعدش من ملعبه باشم که یا من، یا اونها؟
بزرگ شدم و تصمیم نهاییمو 5 ساله گرفتم. اما از اینکه هنوز نتونستم بزرگ بشم و پدرمو هم ترک کنم، از اینکه هنوز نتونستم تو یه در اتاق، مستقل بشم و زیر سقفش نباشم، از اینکه نتونستم تنفرم رو از اون هم نشون بدم، از خودم بیزارم.
آهی که الان موقع نوشتن این یادداشت میکشم، حسابی داغ داره. هرروز دارم میبینم که چقدر اسیرتر میشم چون میبینمش و مجبورم ببینمش و بیمدیریتیشو تحمل کنم. امروز تازه خبر میدن که سه واحدی که با بدبختی ساخته رو گذاشته بنگاه. یعنی تااینحد کوتاه آورده. از ابتدا که خونهی ویلاییشون رو ویروون کردن و این سه واحد رو جاش ساختن، برای همهمون مشخص بود که نمیتونن و توان مالیش رو ندارن جز خودشون. چند ماهی بود که امکانات گوشتی و خوراک و شستوشوی مامان و زندگیمون با من بود، یعنی تااینحد هیچ حقوقی برا بابا نمونده بود و حالا دیگه...
دارم به کودتا فکر میکنم. کودتای مستقلشدن. باید کوچههای شهرم رو رصد کنم از امروز، واقعا من و پسرهام مجاز به اینهمه قربانیشدن نیستیم
...
مرا به نامِ کوچکم صدا ...
by: ...
مطلب شهرزاد رو که خوندم، یاد اسمِ خودم افتادم که خیلی کم صدا میشدم. کاملا از فامیلیم فاکتور میگیرم، چون برای خودش حکایت طولانیی داره و باید پای اجداد روحانیمو وسط بیارم. و اما اسمم، خیلی کم با اسمم خطاب میشدم. تو خونه یا "مامان" بودم، یا "آبجی". حتی بابا و مامانمم به زبون داداشا و فهیم، گاهی "آبجی" صدام میکردن. تو بین همکارا هم که به فامیلی صدا میشم. تا زمانی هم با دخترای همکار، مقابله میکردم که چرا به فامیل صدام میزنین و تا اسم کوچیکمو صدا نمیزدن، جواب نمیدادم. خب الحمدلله نتیجهبخش بود.
از یه سالی به بعد به بچهها گفتم اسممو صدا کنن. از وقتی هم که داشتم خیلی ناراحت با مامان، سر این صدانشدن حرف میزدم، ایشون هم به اسم صدام میزنن.
توی دفترم که داشتم این یادداشت رو امروز مینوشتم، عنوان زدم: "سمیه". کیفور شده بودم. چون تابهحال خودمم خودمو خطاب نداده بودم. خلاصه اینکه وقتی پنجم اسفند بدنیا اومدم، پدرم مأموریت بود و همین باعث شد که حسابی تو دل عموها و پدربزرگها و کلا فامیل جا باز کنم و از اونجاییکه مامانم کمسن بود لابد، به خودشون اجازه دادن، برام اسم انتخاب کنن. مادربزرگم یعنی مادر مامانم، چون اولیننوهش رو میدید، گفت: اگه میشه دوس دارم اسم من روش بره، یعنی "کلثوم" بشم. میگن عموبزرگه نپذیرفت و مخالفت کرد و گفت باید بشه سمیه. مامانم تعریف میکنه که این اسم یه زمانی مُد شده بود حتی و اسم درخوری بحساب میاومد. اکثرا هم که نگاه میکنم، توی منطقهمون، دخترهای این سن و سال، سمیه هستن.
علت مُدشدنش رو نمیدونم ولی یادمه خودم وقتی پیشدبستانی بودم، میدونستم و برای دیگران توضیح هم میدادم که اسم من، اسم اولین زنِ شهیده تو اسلامه. مامانم کتابش رو هم برام خریده بود که اتفاقا تصویررنگی داشت. من با سمیه؛ مادرِ عمّار بزرگ شده بودم حتّی، الگوم شده بود تو بزرگشدن. یکجورهایی علت حفظ بودن دعای کمیل و عهد رو تو سن دهسالگی و حتّیتر خال روی لبم که یه شبه تو همون دوران از لبم بیرون زد، همین اعتقاد قوی میدونستم. اینها هم گذشتن، متأسّفانه.
شاید سمیهی اون سال، با سمیهی الان خیلی فرق کرده اما فرهنگ اسمهامون رو هنوز یدک میکشیم. من هنوز سمیهیی هستم که لذتها و دلخوشیهای کوچیکی دارم، انقدر کوچیک که شاید کسی نتونه درکشون کنه.
یه جفت دستِ مهربون
by: ...
دختر زبلش تو کالسکه بود و پیش مادر مهربونش که الان داره اینجا رو میخونه. موازی ما حرکت میکردن. بیاینکه بخوام، دوستمو که فقط یه ساعت از باهم بودنمون تو دنیای حقیقی میگذشت، دوس داشتم. روسری آبیِ ساتنمانندی سرش بود و چقدر خوب بود اولینبار با این روسری دیدمش. چقدر خوشبهحالم بود که باسلیقهگیش رو میدیدم. بیاینکه بخوام، دستاشو میگرفتم. گرمای دستاشو میخواستم، حتی بغلش رو. نمیخواستم حرفی غیر از فضای زیبای زایندهرود و درختای پاییزی و شیطنت بچههای تیم و برنامههای بعد از باغ بزنیم. به همین که میگذشت، دلخوش بودم. چادرامون رو دستِ باد سپرده بودیم و دستای همو محکم فشار داده بودیم که یکهو ...
بیمقدمه گفت راستی بچههاتو کجا گذاشتی؟ فقط تونستم یه نگاه به مینا بندازم. نمیدونستم الان با چه عکسالعملی از طرفش مواجه میشم. سریع مدیریت کردم چهرهم رو و یواش بهش گفتم پیش مادرم هستن. بعد دیگه نتونستم مینا رو نگاه کنم. خجالت میکشیدم ازش که اینهمه وقت با هم دوست بودیم و بهش هیچچی درمورد خودم نگفته بودم. خجالت میکشیدم ازش و سرمو انداختهم زیر تا نبینتم تا ازم جواب نخواد. پچپچش رو میشنیدم. میگفت باورش نمیشه، میگفت چرا تا حالا بهش چیزی نگفتم. دست دوستمو محکم فشار دادم و یواش بهش گفتم بچههای نشریه، از زندگیم نمیدونن. یعنی دوس نداشتم بدونن. بعد رو کردم سمت مینا و گفتم: ببخش، هیچی نمیتونم بگم. بیشتر از اونیکه فکر میکردم میفهمید، فقط گفت واقعا تو؟ سرمو تکون دادم که آره
سبک شده بودم، خیلی ناخواسته. آروم شده بودم. دستکشِ مینا رو گرفتم تا گرم شم، گرمِ گرم. مینا نمیدونست که من از سرمای باغ نمیلرزیدم. همزمان با گرمای دستکِش صورتیش، از اینهمه یخِ نهیی که محصورم کرده بود، اومدم بیرون و گرم شدم.
از قبل اینجا رو میخوند و یکی دوباری کامنت گذاشت حتی. بارها تعجب میکردم که این چرا اینجاس. حتی میترسیدم از بعضی مطالبم که نکنه بدونتم و اینها رو بخونه و برام بد بشه. ولی یهجورهایی میدونستم نمیدونه نویسندهش منم. یهو نگاهش کردم و گفتم چی شد اومدی وبلاگم؟ گفت کدوم وبلاگ؟ خندیدم و گفتم یخِ نُه!
یخ زد، خندهم بیشتر شد. رام شده بود حتی و دستمو رها کرده بود. کمی عقب رفت و نگام کرد. باورش نمیشد. نگاش میکردم تا بتونم برای همیشه، بطور کامل این صحنه رو ثبت کنم :)
حرف زدیم و حرف زدیم و حرف...
و حالا خوشحالم که اینجا رو میخونن. خوشحالم که همسفرهای خوبی بودیم برای هم. خوشحالم که انقدر دلتنگ دیدن دوبارهشون هستم که میترسم از خودم، که کار دست خودمو یخِ نه بدم.
← OLDER ENTRIES